> با گفتن > موضوع انشاء در چشمان خواهرم اشک > جمع می شود و وقتی دلیل اشک های > خواهرم رو می پرسم می گوید: "کمی > خس و خاشاک رفت توی چشمم!" > البته من هر چی دور و برم رو نگاه > می کنم نشانی از گرد و خاک نمی > بینم، به خواهر می گویم: "تو در > مورد ازدواج چی می دونی؟" و > خواهرم باز اشک می ریزد. > ما از این انشاء نتیجه می گیریم > بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک > است زیرا امکان دارد ملاغه یا > ماهیتابه به سرمان اصابت کند، این > بود انشای من ... > > با تشکر از > اهالی خانه که در نوشتن این انشا > به من کمک کردند!