جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
وای .........این همه طناب !
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 13 دقيقه قبلچقدر دور خودمون طناب می ریزیم؟
چقدر دوست داریم ؛دوست داشته باشیم !؟
چقدر ؟..............
ما آدمها چرا همیشه دوست داریم دوست داشته باشیم ؟
آخر چرا ؟
چرا همیشه دوست داریم برا ی خودمان ؛دردسر درست کنیم ؟
دلمان را بدیم دست باد و بوران دوست داشتن؟
فکر بد نکنید ها....
عاشق نشدم .اهل این حرف ها نیستم ...ولی تا بخواهید دوست داشتن را می فهمم.
اما این وسط یک چیزی هست که همیشه مرا نگران می کند !
ما آدمها همیشه دنبال دردسری برای دل هایمان می گردیم...
انگار مرض داریم خودمان را بیندازیم توی چاه و بعد داد بزنیم....
آهای ! کسی اون بالا نیست ؟یکی به من کمک کنه !
قصه ما با خدا هم ؛ عین همین است .
همیشه وقتی می رسیم به یه بن بست ....خدا را داد می زنیم .
می شویم بنده نالان و ناتوان خدا...که نشسته زیر پای تک درخت صحرا..
و برای همه این خاک زرد !
نی می زند.
خیلی وقت نیست ها ...که نیامدم اینجا ؛ولی الان که رسیدم...حس می کنم خیلی وقته نبودم .
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 13 دقيقه قبلتو این نبودن ...دو خاطره خوب از "شاه گلی " داشتم.
با بانوی بزرگی که شیفته شمس هستند ؛آشنا شدم.
یک دوست از چین آمده بود که قبلا هم یک بار دیده بودمش تو قونیه .
دوست چینی من هم از مریدان مولاناست ...چند هفته ای قونیه بود و آنطور که می گفت چشم
انتظار من هم بود تا مثل پارسال بروم و با هم سماع ؛ ببینیم.
خانم پر جنب و جوشی است که همیشه در حال چرخ زدن در دنیاست و مثل فرفره
دور خودش می چرخد.تحقیق جالبی راجع به مولانا دارد که برا ی من؛ بسیار زیباست .
به نظرم ؛خواندن نظر یک چینی راجع به مولانا ؛خالی از لطف نباشد .
فرا و سوای اینها...من یک "رخ" هم ؛از دست دادم تو این مدت !
ولی تقصیر من نبود .
برای همین است که می گویم آدم چرا باید خودش را اسیر "طناب " کند ؟
دنیایی که اینهمه محبت توش است ؛آدمها را به هم وابسته می کند .
آنها را به دنبال هم می کشد...
مثل یک طناب ؛ می بندشان به هم و هر جا که می خواهد پرتشان می کند
وآدم ها چقدرررر......فریفته این قصه ها می شوند !...خیلی
یک دوست بسیار عالی ؛ظریف و دوست داشتنی می گوید :
"آزادی ؛یعنی آزادی از زمان؛
آزادی از ذهن
و
آزادی ...از آرزو " .
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 13 دقيقه قبلو من با خودم فکر می کنم این یعنی چیزی که من می خواهم ؟
یعنی زیر زمان نباشم...
ذهنم ؛ رهایه رها باشد..
.و آرزو نداشته باشم .
این همانی است که او می گوید
ولی مثلا می توان با این القای ذهنی
مالک او شد ؟
نه ...نمی شود ......او مالکی دارد پیشتر از من
هرچند که بگوید مالکی ندارد !
پس در واقع من فقط می توانم در ذهنم ؛ او را داشته باشم .
واین یعنی " در بند ذهن "بودن .
یا در بند بودن " ذهن " !
برای همین فکر میکنم ما...باید آزادی را درآزادی بجوئیم .چیزی که عملانمی تواند باشد...
برای همین .بهترین شیوه....
عشق را منکر شدن است.
هرچند ...ته ؛ته ؛ته اون دل صاحب مرده ات !
باورش داشته باشی .
*********************************
کاش آدمها عین یخ های سرد بودند.
کاش "گرما" معنا نداشت
و کاش وقتی می خواستی "حس " کنی ؛...
نمی کردی .
کاش " خورشید" ؛همیشه برایت "مهتاب" می ماند
و فرق شب وروز را ......نمی فهمیدی !
کاش مثل همان بچه گی ها...
...بازهم خیال می کردی ستاره ها ؛دخترهای زیبایی هستند که برایت چشمک می زنند
و تو آن قدر برایشان چشمک می زدی ...
که به خواب می رفتی .
کاش هنوز هم باورت می شد که "گل " ....برا ی دوست داشتن است
و نمی دانستی ؛که وقتی می خواهی به کسی بگی " دوست ندارم"...
برایش گل زرد ...پرت می کنند !
کاش خیلی چیزهارو نمی دانستی و فکر می کردی ...نمی دانی؛
نه اینکه خیلی چیزهارو ندونی و باز فکرکنی......می دونی !
کاش
من خوب می فهمیدم که چرا باید "عاشق " بود تا دیده می شدم.
وقتی می خواهم خوب بفهمم...می خزم به نواهای از یاد رفته...
می روم لای واژه ها
و سوزها و آه ها.
می شوم یک سنگ ریز ریز شده....
می شوم
یک مشت خاک سوخته....
می خزم ....لای هر چی که در زمان می گنجد...
صدا می زنم...صدا را
"بردی از یادم ..........
دادی بر بادم .....................
با یادت شادم".......
خیلی وقت ها ..صدا است که می ماند .
من میگم ....
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 12 دقيقه قبلطناب هارا بندازیم دور
ولی نمی شود !
ما آدمها
عادت داریم خودمان را ؛پشت همه رویاها ؛ ترس ها و امید هایمان ؛پنهان کنیم .
ما آدمها..تشنه مزه خندیدن هستیم
دوست داریم رنگ های قشنگ را ببینیم
می ترسیم از اینکه ....داد بزنیم سیاه هم ...زیباست !
می ترسیم از اینکه...انگشت طناب خورده به قلبمان !
بی تاج بماند .
برا ی خودمان ...قصه می بافیم...
قصه های خوب...
بدی هایش را می اوریم؛ می گذاریم ...اولش ؛
خوب هایش
را می بریم ....آخرش !
مثل سیندرلا....مثل خیلی های دیگر.
مثل خودمان
که دلداری می دیم همدیگر را به عاقبت بخیر شدن لحظه های آخر عمرمان .
ما ......
داخل بازی گیر کرده ایم .
هی فرو می ریزیم ...
مثل صد تا تکه ...که یکی که افتاد...می افتد روی دیگری و دیگری روی دیگری و
آن دیگری ؛روی دیگری............
و بعد تمام می شویم....
انگار هیچوقت روی هم نیفتاده ایم !
من آن قدر بلدم از عشق بگویم ...که باورت نشود ؛ منم !
بلدم آن قدر روی دفتر عشق ؛ خط خطی بکشم که فکرکنی...
کار؛کار یک کوچولوی نه ماهه است !
بلدم ...از محبت
آن قدر برایت بسرایم ...که فکر کنی ؛خدایشم.
بلدم آن قدر دورش را خط بکشم ...که ازم متنفر بشی .
بلدم روی برف ...آن قدر قدم بزنم
که پاهایم " یخ " بزند
بلدم آن قدر زیر باران راه بروم ...که فکر کنی تازه از دریا برخاسته ام !
ولی می دانم که عشق هست..
دوستی هست...
مهر را می توان یافت ؛
می توان روی برف هی راه رفت و هی راه رفت
و زیر باران ؛
باران تر از باران ...بود .
می دانم ...زندگی زیباست ...
زیباتر از یک متر تاریک قبر....
که همیشه و سال هاست که میروم و می بینمش و می ترسم از فراموشی
نه از مرگ .
می دانم مزه "خواب در مرگ" چیست !
می دانم وقتی ؛روزی در یک عصر خلوت پائیز؛
رفتم داخل قبر...
چه حسی ...به "حسم"؛دست داد.
هنوز هم آن حس را ؛حفظ کرده ام ...
می دانم وقتی می پیچم روی دست راستم ...چقدر کم ؛ فاصله دارم؛ با دیوار خاکی اش
می دانم وقتی ...سنگ ها را؛ می چینن روی من ؛
تاریکی چقدر خاکیست !
میدانم چه دنیای زیبایی را روی "سرم" گذاشته ام نه "پشت سرم"
و برای همه اینها که از دست می دهم....
دلم که دیگر نیست.....
بدجوری می گیرد .
کاش ....
نبودیم و اینهمه نمی فهمیدیم ؛
که در فهمیدن کلی غم است و درد
ولی اگر این کاش ها بودند که دیگر زندگی ؛ زندگی نمیشد !
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 11 دقيقه قبل"رخ " میگفت....تو پری از تناقص !
پر هستی از موج های ضد موج !
درست می گفت...
همین ها که نوشتم ... می شود موج های ضد موج !
درواقع ...انسان موجودی پر از تناقص است که اگر نبود
..مهر و کین ؛ درونش نبودند و مهربانی با خشم؛ نمی آمد !
*********************
انسان خودش از مایه ای متناقص درست شده است...
خاک و لخته خون و............... روح خدا !
پس تقصیر ما نیست که اینهمه پر از دادو بی داد و هیاهو هستیم
نمی شود روی تخته سیاهمان....آنها را پاک کنیم
ما خود تخته سیاهیم !