دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

. . . (:

1392/04/28 - 23:02
1 ديدگاه
בُوز بـآلــــآ

+روی تخت نشستم...

زمان رو نمیدونم...

مکان رو هم نمیدونم...

تنم سر شده...

بدون کوچکترین حرکتی...

بدون حتا پلک زدن...

درونم پر از کلمه‌ـست...

پر از حرف...

پر از درد...

هر چقدر سعی میکنم لبامو باز کنم و حرف بزنم نمیشه...

انگار با یه نخ نامرییه لنتی دوخته شدن به هم...

انگار عصب‌هاش کشته شدن و نمیتونم تکونشون بدم...

دلم میخواد یه چیزی بگم...

حتا یه صدایی...

نمیشد... هیچ جوره نمیشد...

فقط یه راه داشت...

یه راه واسه خالی کردن خودم...

واسه خالی کردن درونم...

تیغ رو برداشتمو کشیدم روی عرض‌ـه گردنم...

یه شیار رو گردنم باز شد...

کلمه ها و دردها با فشار زیاد پاشید بیرون...

فشارش انقدر زیاد بود که همه‌ی تنم شروع کرد به لرزیدن و تشنج کردن...

تو کسر دقیقه خالی شدم...

خالیه خالی...

هه
. . . (:

13 سال و 2 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 34 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)