با شرایط اینروزها صبر خودم را ستایش میکنم و گاهي ميمانم که چطور میتوانم قیافهي ِ ناامید و رفتار سرد آن مرد را ببینم و باز گرما و محبت تحویلش بدهم، آن هم مني که اینقدر حساس بودم .. اینروزها همهي ِ کارم همین شُده، اینکه فقط فکر کنم چطور شادش کنم، چطور بخندانمش و چطور به قبل برگردانمش .. گاهي وقتها احساس ِ اضافي بودن دارم، گاهي احساس یك آدم کنه مانند و گاهي حس مضخرف تنهایي .. اما همه را دور میریزم وقتي که چشمانش را پر از غم میبینم، چشماني که روزی برق میزند .. و حالا امروز آن چشمها دیگر هیچ برقي ندارند .. لبهایش نمیخندند .. لبهایي که وقتي میخندید دنیا برایم بهشت میشد .. لبهایي که همیشه میگفتم لبخندشان زیباترین لبخند دنیاست ُ باز آنها میخندیدند .. دنیا همانقدر که براي ِ من آسان گرفته براي ِ او سخت میگیرد!
1392/04/29 - 15:58 در
عَـصَّـب کُـشـي