دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه روز در یه هوایِ کاملا آفتابی ورزش داشتیم .. دبیرمون به دفتر سپرده بود که دیرمیام .. به ما گفتن برین بیرون تا بیاد ... ما هم اصولا وقتی دوره همیم نمیتونیم آروم بشینیم ... یه سطلِ خالی همونجایی بود که نشستیم .. آروم از جمع خارج شدم و برداشتم سطلُ پراز آب کردم و آوردم همشُ ریختم رو سرِ صدف ... اون اینجوری شده بود در لحظه ی اول بعد کِ دید من بودم دنبالم کرد و هی جیغ و داد میکرد .. آخرش که منُ گرفت برد تو دسشویی شیلنگِ دسشویی رو گرفت تو سرم هردو عینِ موشِ آب کشیده بودیم ... بعد که دبیر اومد گفت ای چه وضشه و چرا اینجوری کردین ... صدف گفت خانوم بارون اومده بود آخه و کاملا جدی بود تو این حرفش ینـــی اوم موقه همـــه پخخخخخخششششششش بودن تا آخر زنگ با کاردک و بیل همه رو جَم کردیم

1392/05/20 - 05:22 در فقط حرفایِ خودم
13 ديدگاه
صــادق هستم SG

چه روزایی بودا

کی بشه باز مدرسه شرو شه بخنـــدیم با بچه ها

13 سال و 1 ماه و 8 روز و 17 ساعت و 52 دقيقه قبل
رُز.سَـــبــزِ گروه ♀ SG ♀

من دیگ هرفی ندارم ....

ما خاندانَن آدمایِ شوخُ پر جنب و جوشی هستیم ....

13 سال و 1 ماه و 8 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبل
صــادق هستم SG

خـــدا من از دیشب که اینا رو گذاشتم یه لحظه که چشَم بشون میخوره میپوکم ا خنده

13 سال و 1 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 30 دقيقه قبل
ⓜⓘⓝⓐ

منم خندم میگیره میبینمشون چ برسه ب تو

13 سال و 1 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 29 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)