دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

براش قهوه درست کردم... گفت فالم می گیری؟ گفتم نه! : ) گفت پس برو حافظُ بیار تا من برات فال بگیرم...

1392/06/08 - 00:58 در روزنوشت
1 ديدگاه
باران بهاری

فالی که برام گرفت این بود :


بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند


حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند


هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند


گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند


مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند


من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند


باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بود اندر بند

13 سال و 24 روز و 15 ساعت و 7 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)