دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

کلن به داییم هی گیر میدادن هی بهش یکو پیشنهاد میدان تا ازدواج کنه بعد من به مامانم گفتم چیکارش داری شاید خودش دوست دختر داره مامانم راز داری کرد رفت گذاشت کفه دست داییمبعد من تو یه اتاق دیگه بودم دیدم یه صدایه خشمگیناک میاد دیدم داییم اونجا نشسته میگه تو چی گفتی من:دایی جان من پسرم پسر مخاطب داشته باشه از هشت فرسخی میفهمم قیافه طرف موقع پیام دادن رفتن تو باغ با موبایل صحبت کردن دیدم از خنده نمیدونه چی بگه مامانم:خوب حالا بگو کیه من: مامان بزار دایی اون ازش شناخت پیدا کنه بعد میاد میگه دایی: آفرین حرف خوبی زدی

1392/06/17 - 13:36 در دلنوشتِ دنبالریون

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)