دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

وارد خونه شد ...! هنوز هم بوی ِ همون روزها رو میداد .... بوی ِ روزای ِ خوشبختی اما ته سیگاریآ نشون میداد کِ او مشکی پوش ِ عآلم ِ ...! چقدر دِلِش برای زندگی کنار عشق ِ زندگیش تنگ شده بود ! ... دلش برای همون روزایی کِ با خستگی از کارخونه برمیگشت و وقتی کلید بر در مینداخت و همسر و فرزندش ب ِ پشوازش میآمدن ...! مهشید با یِ لبخند کیف رو ازش میگرف و در حالی کِ بِ سمت آشپزخونه میرف از راه دور بوسه ای میفرستاد و صدف پدرش رو با نقاشی و حوادث روز میکرد ...! آخ ک ِ چقدر راحت ورق برگشته بود ...! دلش برای خنده ها و گریه ها و غرهای تنگ شده بود ...! هنوز هم همان عطر همیشگی و چند تاری موی ِ مشکی روی ِ همیشگش یادگآری باقی مانده بود ...! هنوز هم صدای میپیچید : مامان امروز کُلی گریه کرد ! مَهشیدم اونورتر چشم غره ای میرف کِ هَمسرش نفهمد کِ اون گِریه کرده ...! .../ ای کاش هیچ وقت بِ اون مُسافرت کذایی نمیرفتن ای کاش هیچ وقت مَهشید راننده نبود ...! ای کاش بِ جای آنها خودش میرف ...! / ... /

1392/06/25 - 22:37 در یک فنجان کتاب گرم
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)