روزهای که تو جان خودت را در کف دستهایت گذاشته بودی من از صدای آژیر و اینکه همگی باهم به پـــــناهگاه میرفتیم .......وقتی خانه خود را ترک کردیم و به یه روستائی پناه بردیم مثل بازی خاله بازی برام بود.تمام دلخوشیم این بودکه با بچه ها یه جا جمع شدیم و شبها تا دیر وقت دور هم و درس و مدرسه رو هم بی خیال بودیم!..... امروز "تو" با خــــــــــاطرات سخت آن دوران بسر میبری و من فقط شنونده آن خاطراتم و تنها کاری که امروز برات میکنم " آغـــــــــــــــــــــــاز دفـــــــــــاع مـــــــــــــقدس رو گـــــــــــــــرامی میدارم" همین !
1392/06/31 - 14:27 در
بروبکس توییت