دبیرستانی بودم دعوام شد گرفتم پسره را تا لب مرگ زدمش بخاطر فحاشی که کرده بود ... بگذریم ... داداش بزرگم بهم گفت خیلی زور داری؟ گفتم آره گفت از فردا میری توی سنگبری کار میکنی تا زورت خالی بشه (دروغ چرا از داداشم خیلی حساب میبرم و احترامش را دارم ) رفتم نزدیک به یکسال کار کردم و داداشم گفت زور نداری راحت بودی راحت زندگی کردی و کله ات داغ و بعد یکسال اومدم بیرون و هیچ وقت این ماجرا یادم نرفته... و بزرگترین درس بود برام ... و الان هم وقتی بیکار بیکار میشم حتی برای یک هفته میرم همون سنگبری و کار میکنم و خیلی هم برام لذت بخش ...
1392/07/02 - 21:17 در
خاطرات