دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

زن ناشناس : آقای ناظم خواهشمندم کوتاه کنید، دیگر سئوالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم. تازه هم هیچ چیز به شما نگفته‏ام. آنچه درون مرا میکاود و میخورد، هنوز هم گفته نشده. اگر من میتوانستم آنچه را که درون مرا میسوزاند بیان کنم، آن وقت شاعر میشدم، نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم. شما زندگی استاد را از من خواستید، برایتان حکایت کردم. از زنهای مانند من که زندگیشان فدای هوی و هوس مردان این لجنزار شده، فراوان هستند. از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگی استاد نبود، شنیدید. تابلوتان را هم ببرید ،دیگر من به این تابلو هیچ علاقه‏ای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است. این چشم ها مالِ من نیست.

1392/07/13 - 15:44 در چهار راه
4 ديدگاه
خاتـــــღـــــــون ツ

چه غمی داشت واسه ی من جمله ی آخر این کتاب. .. این چشم ها مال من نیست.... کتاب خیلی زیبایی بود

12 سال و 11 ماه و 15 روز و 8 ساعت و 10 دقيقه قبل
امیر کریمی

پ ن نوشته بودم :دوست داشتم بدونم چی مونده بود که نگفتی خانوم؟ چی بوده ک این همه گفتیو آخرش گفتی هنوز هیچی نگفتم، چی بوده ک اینجور سوزونده بودتت؟ ...
ولی پاکش کردم ، گفتم : شاید اگه بیشتر توضیح میداد انقد این کتابو دوس نداشتیم

12 سال و 11 ماه و 15 روز و 8 ساعت و 4 دقيقه قبل
خاتـــــღـــــــون ツ

آره دقیقا. قشنگی کتابو فیلم به بسط ندادنو مرموز بودنشه. به اینه که وقتی تموم شد هزارتا سوال بی جواب ذهنتودرگیر خودش بکنه

12 سال و 11 ماه و 15 روز و 7 ساعت و 54 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)