زن ناشناس : آقای ناظم خواهشمندم کوتاه کنید، دیگر سئوالی نکنید. من دیگر چیزی ندارم به شما بگویم. تازه هم هیچ چیز به شما نگفتهام. آنچه درون مرا میکاود و میخورد، هنوز هم گفته نشده. اگر من میتوانستم آنچه را که درون مرا میسوزاند بیان کنم، آن وقت شاعر میشدم، نویسنده، نقاش و هنرمند بودم و حال نیستم. شما زندگی استاد را از من خواستید، برایتان حکایت کردم. از زنهای مانند من که زندگیشان فدای هوی و هوس مردان این لجنزار شده، فراوان هستند. از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگی استاد نبود، شنیدید. تابلوتان را هم ببرید ،دیگر من به این تابلو هیچ علاقهای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است. این چشم ها مالِ من نیست.
1392/07/13 - 15:44 در
چهار راه
چه غمی داشت واسه ی من جمله ی آخر این کتاب. .. این چشم ها مال من نیست.... کتاب خیلی زیبایی بود
12 سال و 11 ماه و 15 روز و 7 ساعت و 33 دقيقه قبلپ ن نوشته بودم :دوست داشتم بدونم چی مونده بود که نگفتی خانوم؟ چی بوده ک این همه گفتیو آخرش گفتی هنوز هیچی نگفتم، چی بوده ک اینجور سوزونده بودتت؟ ...
12 سال و 11 ماه و 15 روز و 7 ساعت و 26 دقيقه قبلولی پاکش کردم ، گفتم : شاید اگه بیشتر توضیح میداد انقد این کتابو دوس نداشتیم
آره دقیقا. قشنگی کتابو فیلم به بسط ندادنو مرموز بودنشه. به اینه که وقتی تموم شد هزارتا سوال بی جواب ذهنتودرگیر خودش بکنه
12 سال و 11 ماه و 15 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبل