دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

"علی پسرم یواش تر ... بابا نمی تونه بهت برسه!".علی انگار که نمی شنید... هی می دوید و هی می خندید...بابا به هر زحمتی بود دنبالش می دوید تا پسر حس نکند پدرش _ که قهرمان اوست _چیزی کم دارد از بقیه باباها...

1392/07/15 - 01:33 در مذهبی
1 ديدگاه
کاغذ رنگی

علی که بزرگ شد از بابا پرسید :برای چی جنگیدی؟برای کی جنگیدی؟
برای من که برچسب ای بخورم؟
یا برای پسر همسایه که موقع جنگ ترکیه بودن و الان پدرش شده رئیس اداره ی تو؟
یا برای خاکی که الان پر ِ کثافت شده؟

علی از بابا می خواست برایش فلسفه ببافد

اما بابا بیش از آنکه فیلسوف باشد و اهل سفسطه عاشق بود و اهل دل
گفت: برای تو؟ برای خاک؟ هه!
اگر اینطور بود که الان کلاهم پس معرکه بود بچه...
من برای یه چیز جنگیدم پسر
چیزی که تاریخ و گرد و خاک زمان و اتفاقات ماهیتش رو عوض نمی کنه!
برای خاطر ...
چیزی که هم نسل های تو هنوز درکش نکردن...

13 سال و 1 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 13 دقيقه قبل

بازنشر

(10 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)