دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

درختنامه (زندگی جودی درخت زی @jpmfm ) بخش دوم : خواب پادشاه(دیدگاه )

1391/01/16 - 19:30 در فرشاد الحکایات
5 ديدگاه
فرشاد

پادشاه خواب بدی دیده بود و تمام نزدیکانش را جمع کرد تا با انها در مورد خواب اخیرش و مسائل پیش امده با دستور زئوس مشورت کند ، مملازیوس به نیمپته وزریش و برانزو ساحره دربارش در باره خوابش اینطور گفت: در خواب دیدم دیر زمانی بود که حکومتم ویران شده بود و کودکی بر روی درخت اواز میخواند و این درختان عجیب به فرمان او حرکت میکردند ، برانزو با تردید نگاهی به نیمپته کرد و به مملازیوس گفت اینطور به نظر میرسد که اگر با فرمان زئوس در مورد این درختان جاسوس مخالفت کنیم حکومت شما با مشکلاتی بزرگ مواجه میشود اما از ان طرف این کودک باید بتواند به شما کمک کند ، عمل او در خواب شما نشان از قدرت بزرگی است اما نماد کودک نشان از حماقت او دارد که نباید به دست نا اهلان بیفتید ، مملازیوس کمی فکر کرد و از برانزو خواست که او را تنها بگذارد ، نیمپته پرسید: مملازیوس بزرگ ، تصمیم شما در برابر فرمان زئوس چیست؟ پاسخ داد نمیتوانم تمام سرزمینم را جولانگاه جاسوسان او و یک افریته کنم ، افرودیت پست ترین جانوری است که میشناسم و هرگز نمیگذارم که به سرزمینم دست پیدا کند حتی به قیمت جنگیدن با او باشد
نیمپتو با چهره ای متفکر گفت : اما تو که میدانی قدرت انها چقدر زیاد است
مملازیوس:مهم نیست این خواب بی دلیل نبوده ، این کودک راه چاره ی ماست باید او را بیابیم

14 سال و 5 ماه و 18 روز و 12 ساعت و 53 دقيقه قبل
فرشاد

کودکان تازه متولد شده را در نظر بگیرید مهم نیست چه هزینه ای در بر دارد باید بتوانیم او را قبل از انکه به قدرتش کسی پی ببرد پیدا کنیم ، زین پس لقب این کودک تا یافته شدن درخت فرمان خواهد بود ، به صورت مخفی این کار را انجام دهید و هیچکس از عوامل زئوس و افرودیت نباید از وجود درخت فرمان آگاه شوند
نیمپته با چهره ای اشفته فرمانبردارانه برای اجرای فرمان رفت ، مملازیوس که تا ان لحظه چهره ای ارام داشت پس از خروج نیمپتو شروع به راه رفتن در سر سرای خویش کرد و به سمت گلدانی از یادگاری عشقی که به خاطر کچلی اش او را ترک کرده بود رفت و با کمال عصبانیت گلدان را شکست و فریاد زد چرااااااا و سپس از روی عادتی که داشت تنبل وارانه روی صندلی نشست به درختان بیرون قصر خیره شد ......

14 سال و 5 ماه و 18 روز و 12 ساعت و 52 دقيقه قبل
فرشاد

مملازیوس تا بخش 5 صبر کن ، بقیه اسما معلومه

14 سال و 5 ماه و 18 روز و 12 ساعت و 42 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)