دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

***یک دردودل دخترونه***براساس واقیعت***دنیای بی وفایی است***اره دیگه***چند هفته پیش بود که داشتم توی خیابون راهنمایی ( یک خیابون در بالا شهر ) قدم میزدم و برای خودم چرخی میزدم و به مغازه ها نگاه میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم برم اون ور خیابون و اون طرفم یک نگاهی بندازم از پله برقی که داشتم میومدم پایین دیدم پسری که جلوم روی پله برقی وایستاده بود یکدفعه خورد زمین و چندتا چرخش زد و کف سنگ فرش های پیاده رو پهن شد همه ی پسر دخترایی که اونجا جمع بودن کلی بهش خندیدن ولی من نزدیک بود برای این اتفاقی که براش افتاده بود اشکم در بیاد .***V.S***وحید***

1391/02/15 - 22:29
3 ديدگاه
۩۞۩وحید۩۞۩

زود رفتم بالای سرش و دستشو گرفتم و گفتم : داداشی بلند شو چیزیت که نشده ؟

طفلک از شدت خجالت که بقیه بهش میخندن اینقدر سرخ شده بود که حد نداشت

وقتی بلند شد آب معدنی که دستم بود بهش دادم تا دستاشو بشوره چون خونی شده بودن و بعد وسایلشو از رو زمین براش جمع کردم

ادما هنوز در حال خندیدنو مسخره کردنش بودن منم اینقدر از دستشون عصبی شدم که همچین نگاه غضبناکی بهشون کردم که به قول یک بنده خدایی همشون خودشونو نزدیک بود خیس کنن

آخه همه بهم میگن رومینا تو عصبی نمیشی عصبی نمیشی عصبی نمیشی ولی وقتی عصبی میشی یک جوری نگاه میکنی که ادم حس مرگ بهش دست میده .

خلاصه دستام خیس کردم و خم شدم و شروع کردن به پاک کردن خاک های پاچه ی شلوارش

پسره بهم گفت شانسو میبینی الان یک ملاقات مهم دارم با رئیس شرکتمون دارم که این بلا سرم اومد

بهش گفتم ناراحت نباش داداشی شلوارت که تمیز شد لباستم که چیزیش نشده فقط دستت خونی شده که اونم یک زخم سطحی یک کمم عجله کنی زود میرسی

خندید و گفت ممنونم خیلی لطف کردی و بعد با صورت سرخ که همچنان خیس عرق بود از خجالت کیفشو از دستم گرفت و رفت

اون شب دلم از ادما خیلی گرفت از همشون بدم اومد که به جای اینکه کمکش کنن فقط دست به کمر گرفتن و خندیدن

خلاصه اون شب گذشت و منم به کل فراموش کرده بودم

تا اینکه امرزو صبح زود از خواب بیدار شدم و آماده شدم برم یک جایی برای کار اداری

با یک آدم که خیلی مطرح توی اداره ی صدا و سیما قرار داشتم قرار بود برم یکی از داستانام بهش نشون بدم و در موردش کمی صحبت کنم

خیلی عجله داشتم وبا سرعت باد قدم بر میداشتم و تند تند میرفتم

یک مغازه ای بود که داشت تازه درست میشد و پیاده روی جولوی مغازه سنگ فرشی نداشت و همش خاک و سنگ ریزه بود و جولوشم صاحبای مغازه با دوستاشون که هفت هشتا پسر سوسول بودن وایستاده بودن و حرف میزدن و در مورد مغازشون بحث میکردن

منم هواسم به گوشیم بود و داشتم پیامک هایی رو که دیشب بهم زدن چک میکردم

تا اینکه یکدفعه نفهمیدم چی شد که ........

14 سال و 4 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 25 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

چند تا چرخش و یک سقوط وحشتناک کردم به کف پیاده رو

همه ی اون پسرا شروع کردن به خندیدن و منو مسخره میکردن و تیکه مینداختن بهم

از شدت خجالت هیچ دردی احساس نمیکردم فقط مثل لبو سرخ شده بودم

و یکدفعه پسری که داشت از پیاده رو رد میشد منو دید و دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت : آبجی چی شد چرا یکدفعه این طوری شد ؟؟؟

من که از خجالت مثل لبو سرخ سرخ شده بودم گفتم : هیچی فکر کنم پام پیچ خورد

اون لاتای پی سروپا همچنان در حال خندیدن بودن که یکدفعه پسره همچنان نگاه غضبناکی بهشون کرد که خنده رو لبای همشون یخ زد

بعد از ماشینش که یک متر جلوتر پارک شده بود یک شیشه آب اورد و دستامو شست و دستشو تر کرد و شروع کرد به پاک کردن خاک های مانتوی من و دلداری دادنم که چیزی نشده

از اتفاقی که برام افتاده بود بی نهایت متعجب بودم چون پسره همون کارایی رو میکرد که من برای اون بنده خدایی که اون شب افتاده بود وسط زمین کرده بودم

دقیقا همون حرفایی رو که من به اون زده بودم میزد و همون دلداری هایی که من به اون پسر میدادم میداد

حتی خانومشم از ماشین پیاده شد و گفت اگر روزه نیستی برات چیزی بیارم بخوری یا اگر میخوای برسونیمت جایی که میخوای بری

ولی من در حیرت و خجالت فقط سکوت کرده بودم و دلم میخواست از دردی که در ناحیه پاهامو دستام احساس میکردم گریه کنم

تا اینکه طاغت نیاوردم و آروم آروم اشک ریختم

پسره نگاهی به صورتم انداخت و اشکامو که دید خندید و گفت : آبجی مارو ببین که با این سنش داره گریه میکنه بابا چیزی نشده فقط تقصیره یک سنگ کوچولو بود که رفت زیره پات ، بی خیال آبجی فراموشش کن

خانومشم اشکای منو پاک میکرد و دلداریم میداد که تو سر وقت به قرارت میرسی و حتی اگرم شده خودمون میرسونیمت

و امروزم گذشت و اگر اون دوتا فرشته یکدفعه جلوم سبز نمیشدن من این قرار مهم که سالها منتظر همچین روزی بودم از دست میدادم

طفلکی ها منو زود رسوندن سر قرار و لباسامو برام مرتب کردن و دستو صورتمو شستن و صحیح و سالمم دوباره منو برگردوندن نزدیک خونمون (هر چند که اون رئیس بی عاطفه که باهاش قرار داشتم امروز به علت حادثه ای که براش اتفاق افتاده بود به موقع حاضر نشد و باهام تماس گرفت که قرار میوفته برای بعد از ماه رمضون و منم کلی توی این ماه نفرینش کردم )

14 سال و 4 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 25 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

ولی با خودم گفتم این خدا چقدر باحاله و با عدالته

وقتی همچین مسئله ی کوچیکی رو به خاطر کمک من دوباره تکرار کرد و به من کمک شد حتما تو کارا و عمل های دیگه هم همین اتفاق میوفته و یعنی همین تکرار و تکرار و تکرار

و اون وقت بود که به این حرف ادم بزرگا پی بدم که همیشه میگن به هر دست بدی به همون دستم میگیری

وقتی جریان برای خانواده تعریف کردم کلی خندیدن و گفتن این مرد و خانومی هم که پیدا شدن فقط برای جبران کمکی بود که تو به اون پسر بیچاره توی خیابون کردی

حالا به عقیده هایی که همیشه داشتم بیشتر پی میبرم

چون همیشه بزرگترا بهم میگفتن به کسی اعتماد نکن تو خیابون به غریبه لبخند نزن با ادما حرف نزن با کسی دوست نشو همه ی ادما رو لازم نیست دوست داشته باشی و ....

ولی من همیشه به کوته فکر بودنشون میخندیدم و میگفتم

اعتماد کن تا بهت اعتماد کنن

دوست داشته باش تا دوستت داشته باشن

کمک کن تا بهت کمک کنن

لبخند بزن تا بهت لبخند بزنن

مهربون باش تا باهات مهربون باشن

دوستشون باش تا دوستت باشن

آره دنیا مثل یک جبره هر کاری بکنی اونم باهات میکنه

اونم جبران میکنه

چون این خاصیته دنیایه

پس همیشه:

بخندین

شاد باشین

کمک کنین

خوشحال باشین

اعتماد کنین


برای من بیچاره هم دعا کنین که دوباره توی همین ماه رئیسه باهام قرار بزاره

14 سال و 4 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 24 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)