دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

زمانیکه تو شیکم بودم , دُرسّه که چِش نداشتم نمیتونسّم هیچ جارُ ببینم , نیگاهای مهربون ِ اونو چرا ,میدیدم , گوشم اَهّیچ صدایی متاثر نمیشد . . . / همون جا حرکت میکردم , وول میزدم , دور خودم تاب میخوردم ُ سرم گرم به بازی ,خب منم یه آدم بودم در حال رشد ُ تکامل , اونم تو یه خونه کوچولویی که مادرم برام ساخته بود , . ذره ذره قد میکشیدم ,هر قد که بزرگ و بزرگ تر میشدم را رفتن مادرم سخ تر میشد و آسایش اونُ بیشتر بهم میریختم , بابازیگوشیم نمیذاشتم شبا بخوابه , بخاطر من تو خورد ُ خوراکش وسواس پیدا کرده بود , هرچیزی رو هر قدّم دوس داش به توک زبونش نمیزد , نکنه با من سازگاری نداشته باشه , شیرینی ِ زندگیشُ واسش تلخ کرده بودم , ازین دنده به اون دنده میغلتید نکنه به من صدمه بخوره , تو سیاهی دل ِ شب ,خواب به چشمش نمی رف , تازه بازم با لبخندش نازم میکرد ُ قربون صدقه م میرف . / از همون لحظه ی اول به پای من سوخت ُ دم نزد , ! ؛ زیباترین مخلوق , !

1391/02/23 - 08:44 در مادر...

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)