دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

. . مثل (دیدگاه)

1391/02/25 - 14:02 در داستان کوتاه
3 ديدگاه
یاس

خانم معلم روی تخته سیاه نوشت «ب». بزرگ نوشت. بچه های ته کلاس هم آن را خوب دیدند. خانم معلم رو کرد به بچه ها و گفت: «ب مثل برف. ب مثل بهار».
بچه ها با هم حرف های خانم معلم را تکرار کردند. خانم معلم گفت:
- حالا شما بگویید، ب مثل چه چیزهایی است؟
بچه ها فکر کردند. فهیمه از جایش بلند شد و گفت: «ب مثل بلبل».
نسرین از نیمکت بلند شد و گفت: «ب مثل بزرگ».
مریم گفت: «ب مثل بابابزرگ».
بچه ها خندیدند. چون فکر می کردند ب مثل همه چیز است به غیر از بابابزرگ.
خانم معلم روی تخته سیاه نوشت: بابابزرگ. بعد پرسید:
- بابابزرگ های شما چه چیزهایی دارند؟
یکی از بچه ها زود گفت: عصا.
زهرا جواب داد: «بابابزرگ من عینک دارد».
فهیمه گفت: «موهای سفید».
مریم گفت: «تفنگ».
خانم معلم تعجب کرد و پرسید: «بابابزرگ تو پلیس است؟»
مریم فکر کرد و جواب داد: «نه، او پلیس نیست».
بچه ها هم تعجب کردند. مریم باز هم فکر کرد. به یاد عکس بابابزرگ افتاد که هر روز مادر و پدر به او سلام می کردند. مادر گرد و غبار را از روی عکس پاک می کرد و بابا هر شب جمعه کنار عکس بابابزرگ شمع سفید روشن می کرد.
مریم گفت: «تازه بابابزرگ من، نه عینک دارد و نه عصا. موهایش هم سیاه است».
زهرا گفت: «همه بابابزرگ ها پیر هستند».
یکی از بچه ها از ته کلاس بلند شد و گفت: «بابابزرگ ها همیشه عینک و عصا دارند».
مریم ناراحت شد. چون بابابزرگ او شبیه بابابزرگ ها نبود.

14 سال و 4 ماه و 9 روز و 31 دقيقه قبل
یاس

ظهر وقتی مریم به خانه برگشت، هنوز ناراحت بود. گوشه اتاق نشست. به عکس بابابزرگ نگاه کرد. بابابزرگ کنار درختی ایستاده بود. به جای عصا، تفنگ داشت و موهایش سیاه سیاه بود. مادر قاب عکس را تمیز کرد و از مریم پرسید: «چرا ناراحتی؟»
مریم جلوی عکس ایستاد. بابابزرگ مثل همیشه می خندید. مریم گفت: «چرا بابابزرگ موهایش سفید نیست؟ چرا عینک و عصا ندارد؟»
مادر خندید و گفت: «چون بابابزرگ خیلی زود به بهشت رفته است.»
مریم هنوز ناراحت بود: «چرا زود به بهشت رفت؟»
مادر قاب عکس را که تمیز کرده بود، سرجایش گذاشت و گفت: «برای این که بقیه بابابزرگ ها بتوانند برای نوه هایشان قصه بگویند و آن ها را به پارک ببرند؛ او به جبهه رفت و با دشمن جنگید».
مریم نمی دانست جبهه کجاست. از مادر پرسید، مادر گفت: «امشب قصه بابابزرگ را برایت تعریفم می کنم. می توانی فردا به همکلاسی هایت بگویی که چرا بابابزرگِ تو، با همه بابابزرگ ها فرق دارد».

14 سال و 4 ماه و 9 روز و 31 دقيقه قبل
یاس

منبع: قاصدک، شماره 30، صص 87 – 86.

14 سال و 4 ماه و 9 روز و 31 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)