جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ یاس تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
خانم معلم روی تخته سیاه نوشت «ب». بزرگ نوشت. بچه های ته کلاس هم آن را خوب دیدند. خانم معلم رو کرد به بچه ها و گفت: «ب مثل برف. ب مثل بهار».
14 سال و 4 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 5 دقيقه قبلبچه ها با هم حرف های خانم معلم را تکرار کردند. خانم معلم گفت:
- حالا شما بگویید، ب مثل چه چیزهایی است؟
بچه ها فکر کردند. فهیمه از جایش بلند شد و گفت: «ب مثل بلبل».
نسرین از نیمکت بلند شد و گفت: «ب مثل بزرگ».
مریم گفت: «ب مثل بابابزرگ».
بچه ها خندیدند. چون فکر می کردند ب مثل همه چیز است به غیر از بابابزرگ.
خانم معلم روی تخته سیاه نوشت: بابابزرگ. بعد پرسید:
- بابابزرگ های شما چه چیزهایی دارند؟
یکی از بچه ها زود گفت: عصا.
زهرا جواب داد: «بابابزرگ من عینک دارد».
فهیمه گفت: «موهای سفید».
مریم گفت: «تفنگ».
خانم معلم تعجب کرد و پرسید: «بابابزرگ تو پلیس است؟»
مریم فکر کرد و جواب داد: «نه، او پلیس نیست».
بچه ها هم تعجب کردند. مریم باز هم فکر کرد. به یاد عکس بابابزرگ افتاد که هر روز مادر و پدر به او سلام می کردند. مادر گرد و غبار را از روی عکس پاک می کرد و بابا هر شب جمعه کنار عکس بابابزرگ شمع سفید روشن می کرد.
مریم گفت: «تازه بابابزرگ من، نه عینک دارد و نه عصا. موهایش هم سیاه است».
زهرا گفت: «همه بابابزرگ ها پیر هستند».
یکی از بچه ها از ته کلاس بلند شد و گفت: «بابابزرگ ها همیشه عینک و عصا دارند».
مریم ناراحت شد. چون بابابزرگ او شبیه بابابزرگ ها نبود.
ظهر وقتی مریم به خانه برگشت، هنوز ناراحت بود. گوشه اتاق نشست. به عکس بابابزرگ نگاه کرد. بابابزرگ کنار درختی ایستاده بود. به جای عصا، تفنگ داشت و موهایش سیاه سیاه بود. مادر قاب عکس را تمیز کرد و از مریم پرسید: «چرا ناراحتی؟»
14 سال و 4 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 5 دقيقه قبلمریم جلوی عکس ایستاد. بابابزرگ مثل همیشه می خندید. مریم گفت: «چرا بابابزرگ موهایش سفید نیست؟ چرا عینک و عصا ندارد؟»
مادر خندید و گفت: «چون بابابزرگ خیلی زود به بهشت رفته است.»
مریم هنوز ناراحت بود: «چرا زود به بهشت رفت؟»
مادر قاب عکس را که تمیز کرده بود، سرجایش گذاشت و گفت: «برای این که بقیه بابابزرگ ها بتوانند برای نوه هایشان قصه بگویند و آن ها را به پارک ببرند؛ او به جبهه رفت و با دشمن جنگید».
مریم نمی دانست جبهه کجاست. از مادر پرسید، مادر گفت: «امشب قصه بابابزرگ را برایت تعریفم می کنم. می توانی فردا به همکلاسی هایت بگویی که چرا بابابزرگِ تو، با همه بابابزرگ ها فرق دارد».
منبع: قاصدک، شماره 30، صص 87 – 86.
14 سال و 4 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 4 دقيقه قبل