mohsen♣²
شعر شاعر عوض شد. اگه يروز بري سفر,بري ز پيشم بي خبر,زنگ ميزنم رفيقام خونرو مکان ميکنم و به گند ميکشم.هه هه
mohsen♣²
دل من هم گاهي عشق ميخواد.اما نمي ارزه.....
mohsen♣²
ميون يه دشت لخت تو خشکيده کوير مونده يه مرداب پير توي دست خاک اسير منم اون مرداب پيراز همه دنيا جدا داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پا من همونم که يه روز ميخواستم دريا بشم ميخواستم بزرگ ترين درياي دنيا بشم آرزو داشتم برم تا به دريا برشم شب آتيش بزنم تا به فردا برسم اولش چشمه بودم زير آسمون پير اما از بخت سياه راهم افتاد به کوير چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند اما دست سرنوشت سر رام يه چاله کند توي چاله افتادم خاک منو من زندوني کرد آسمونم نباريد اونم سرگروني کرد حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون يه طرف ميرم تو خاک يه طرف به آسمون خورشيد از اون بالا ها زمينم از اين پايين هي بخارم ميکنن زندگيم شده همين با چشمام مردنم و دارم اينجا ميبينم سرنوشتم همينه من اسير زمينم هچي باقي نيست ازم قطره هاي آخره اگه تشنه همينم داره همراش مي بره خشک ميشم تموم ميشم فردا که خورشيد بياد شن جامو پر ميکنه که مياره دست باد
mohsen♣²
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری...
mohsen♣²
ورق زدم.صفحه آخر بود.بسته شد,يکي ديگه رو باز ميکنم