نگآه هــا که هرزه باشد... حتی اکر با حجـــاب ترین، در عالم هم باشی.... همان گونه که میخواهند تصورت میکنند فکری به حال مغز های فاحـــشــهـ کن نه حجـــاب من...
زن سینههای برجسته نیست موی مش کرده ابروی برداشته لبانِ قرمز نیست زن لباسِ سفید ... شب با شکوه عروسی بوی خوشِ قرمه سبزی هوسِ شبهای جمعه قرارهایِ تاریکی ، کوچه پشتی، تویِ یک ماشین نیست زن خون ریزی کمر دردِ ماهانه پوکی استخوان یک زنِ پا بماه حال تهوع استفراغ دردهای زایمان مادر بچهها نیست زن عصایِ روزهای پیری پرستار ، وقتِ مریضی رفیقِ پای منقل مزه بیار عرق دورههای دوستانه نیست زن وجود دارد روح دارد قدرت جسارت پا به پای یک مرد ، زور دارد عشق اشک نیاز محبت یک دنیا آرزو دارد زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد و اگر تمام اینها یادت رفت تنها یک چیز را به خاطر داشته باش که هنوز هیچ مردی پیدا نشده که بخواهد در ایران جایِ یک زن باشد
مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک بنگاهی مراجعه کرد که روی آن نوشته بود «بنگاه همسریابی». مرد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که دو در داشت. روی یکی نوشته شده بود«زیبا» و روی دیگری «زشت». در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد. دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود «کدبانو» و روی دیگری «شلخته». او از در کدبانوی خوب وارد شد. در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری «پا به سن گذاشته» نوشته شده بود. از در جوان وارد شد. ته اتاق آینه ی دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود: «با چنین ادعا و توقعاتی، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید!!»
چند روز پیش به مادر بزرگم گفتم بیا بریم [!] بوک یه کم حال کنیم . گفت:من پام درد میکنه خودت برو . امشب به بابا بزرگم میگم : اقا به مادر میگم نمیاد بریم فسک بوک عشقو حال کنیم. میگه برو ماشینو روشن کن خودم باهات میام!!