yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
به یک جائی می رسی ، که می فهمی ، به هیچ جائی نمی رسی ...
yedokhtare 웃
مَن... کاسه ای اَشکَم، مُشتی حرفَم... اینجا، گریه هایَم را مینویسم...
yedokhtare 웃
همه اصرار دارند من را ببرند پیشِ دکتر ! نمی دانند من چقدر دلم می خواهد بروم پیشِ خدا ...
yedokhtare 웃
از شانه ام پرید بر شانـــ ه دیگری نشست نگرفتمش . . ...بالش میشکست...!
yedokhtare 웃
دنـــیامونــ کــوچـیــکــه ولــی قصــه هاش زیـــــــــــــــــــاد....
yedokhtare 웃
حُکم هر چی که باشه فرقی نمیکنه ، ما خیلی وقته رَد دادیم ...!
yedokhtare 웃
مـآ تـْو دُنـیآےْ مـَجْـآزے .؛ چـیزے هـَسـتیـْم . .؛ کــِﮧ مـْےخـوآیـیم بآشـْیم . .!! نـَـﮧ اوטּ چـیزے کـِﮧ .؛ وآقـِعـاً هـَسْـتیـم . ، دوسـتـِﮧ مـَטּ . . هـیچـوَقـْت مـآرو بـآوَر نـَکـُـטּ !!
yedokhtare 웃
خو کرده ام به تنهائی ! مثلِ مُرده به مرگ ...