yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
دَست هآی ِ تُو امّا ،، هَرگِز تِکرآر نِمی شَوَند ،،،
yedokhtare 웃
اهای لعنتی حــــق نداری احســـــــــــــاس دیگران رو به بـــازی بگیری ؛ فـــقـــط بـخــاطـر ایــنـکـــه : هنوز تکلیفــت با احســــاس خـــودت معلوم نیست ..
yedokhtare 웃
دلم برای خنده های خودم تنگــــ شده . . . !
yedokhtare 웃
قول داد تا آخر دنیا بماند، سر قولش هم ماند، همان روزی که رفت برای من آخر دنیا بود
yedokhtare 웃
بـه زودی هـمه خواهنـد فـهميد کـه سـخت در آغـوشت گرفتـم بـدجوری بـوی تـو را ميـدهم ..
yedokhtare 웃
میمیرَم اَز تصـَور انگشتــآنت در بیـنِ مـوهآیش ! دیگـر نیستـی بـرآی نوآزش موهآیـم .. خیآلی نیست ! اَز تَـه میزنمِشآن .
yedokhtare 웃
اﯼ ﮐــﺎﺵ ﺩﻟﯿــﻞ ﺷـﺐ ﺑﯿــﺪﺍﺭﯼ ﻫﺎیـم ﻭﺟـﻮﺩ ﺗـــﻮ ﺑــﻮﺩ ﻧــﻪ ﺟــﺎﯼ ِ ﺧــﺎﻟﯿــﺖ ....
yedokhtare 웃
آن روزهـا چـقـدر دیدنـت را می نـوشتم و ایـن روزهـا چقـدر نـمی بـینـمت ...
yedokhtare 웃
تو میدانى از مرگ نمیترسم، فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تورا نبینم...
yedokhtare 웃
انار شده دلم... از بس که خون!