yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
یِکــی مِثـل هَمـهــ ، مُتفـاوت از بَقیـهــ ..
yedokhtare 웃
به هر زحمتی شده باید خوب بود؛ زندگی کوتاه تر از این حرف هاست؛ من «خوبم» ...!
yedokhtare 웃
دو سال از این دوریــ گذشتـــ قصهـــ بهــ آخـر نرسـید جملهـــ یـــ باز میبینمشــ وعدـهــ یـــ من شد به خودمــــ ...
yedokhtare 웃
خاطراتت ... گیوتینی با تیغهی کند اند!
yedokhtare 웃
هـمـه از مـرگ مـیـتـرسـنـد, مـن از زنـدگـی ِ سمِـج ِ خــودم . . .
yedokhtare 웃
بــــــهــــــار مـن گــذشـتـه شــــایـــد ...
yedokhtare 웃
میــان ایــن همــه مهمــان، چقــدر تنهــایــم! وقتــی، در بیــن ایــن همــه کفــش، کفــش هــای تــو، نیســت . . .
yedokhtare 웃
دلتنگ تو که میشوم.... زندگی ام سیاه میشود
yedokhtare 웃
میگذرد.... ساعت ها....ثانیه ها...لحظه ها.... آری ...میگذرد.... خوشیم ....که میگذرد....
yedokhtare 웃
دچار تناقص عجیبی شده ام... می گویند: مرگ حق است... حق گرفتنی است... اما خودکشی گناه است...
yedokhtare 웃
وسط این هق هق های لعنتی ... یک لعنتی تری باید باشد که آدم او را به نام کوچک صدا کند ... . . که نیست انگار ...
yedokhtare 웃
از تـُو خبَــرے نیستـــ ...........