yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
حرف حرف می آورد ... ، . . حرف ِ تو امّا ... . . . اشک ...
yedokhtare 웃
خدایا...!. زمینی ها از دل من خبر ندارن،ولی تو که میدونی چرا؟... دور از مردانگیه من دعا من گریه...وتو فقط صبررر....
yedokhtare 웃
کاش وقتی میرفتی یه جواب واسم میزاشتی...فقط یه جوابه ناقابل...که وقتی ازم میپرسن عشقت کجاست زبونم بند نیاد!
yedokhtare 웃
گله ای نیست! خودم آرزو کردم ب هرچ دوست داری برسی.. آرزویم برآورده شد ب”او”رسیدی..
yedokhtare 웃
مـــــادر بزرگ خیـــــال می کند هر چـــــه بیشتر برایش قـــــرص بنویسند بیشتر زنـــــده می مانـــــد مثل من کـــــه خیال می کنـــــم هر چـــــه بیشتر برایت شعر بگویـــــم ...
yedokhtare 웃
خفته بودي كه لبت بوسيدم، قند دزدي چقــــدر شيرين است...!!
yedokhtare 웃
روزی که با تو شروع نشود... اصلا نمی ارزد به شب برسانی اش . . . .
yedokhtare 웃
مي داني !!!! از خوبی من بود که ... تو بد شدی!
yedokhtare 웃
چقدر آشنا بود................ کجا دیده بودمش؟! . . . آها، یادم آمد یک زمانی دوستش داشتم...
yedokhtare 웃
خدایا تا کی می خواهی این آدمهای نترس را بترسانی از جهنم و آتش و عذاب های وحشتناکت؟ وقتش نیست راهکاری تازه در پیش گیری؟! کمی مهربان تر ! ... .. .
yedokhtare 웃
دلگرمی میخواستی .........من اما فقط سرت را گرم میکردم..!
yedokhtare 웃
سخت است واقعا" سخت است اینکه قصه تمام شود و تازه بفهمی تو تنها،کلاغی بوده ای که به خانه نرسیده است..!
yedokhtare 웃
این روزها لبم برای نبودنت شور می زند نه دلم؛ چشمهایم شورش را در آورده اند اشک مزه مزه می کنم..!