yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
از همه توبه می کنم جز تو که تنها گناه پاک منی.............
yedokhtare 웃
خودم فراموشت كردم ،امادلم گاهى سراغت راميگيرد،دل است ديگرعقل ندارد
yedokhtare 웃
با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی ! خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام … تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت : دوستت دارمــ
yedokhtare 웃
شده بعضي وقتا يهو ديگه دوستش نداشته باشي؟ به خودت مي گي اصلاً واسه چي دوستش دارم؟ مگه کيه؟ مگه واسم چيکار کرده؟ مگه چي داره که از همه بهتر باشه؟... ... ... اصلاً من که خيلي از اون بهترم.... بعد به خودت مي خندي که اصلاً واسه چي اينقدر خودتو اذيت کردي؟ يهو، يه چيزي يادت مياد.... يه چيز ِ خيلي کوچيک.... يه خاطره.... يه حرف.... يه لبخند.... يه نگاه.... و بعد.... همين.... همين کافيه تا به خودت بياي و مطمئن بشي که نمي تــــــــــوني فراموشــــــش کني
yedokhtare 웃
☆ ایـטּ روزهـا ☆ ☆ هـیـچ ڪس … ☆ ☆ از هـیـچ راهے ☆ ☆ مـرا نـمـیـفہمـَد … ☆
yedokhtare 웃
گـ ـاه هـ ـوایت دیوانـ ـه ام مـ ـیکند. این " گــ ـاه ها،گـ ـهگاه تـ ـمام روز و شـ ـبم میشوند... آن وقـ ـت بغـ ـض گلـ ـویم را می گـ ـیرد...! درسـ ـت مثـ ـل ایـ ـن روزهـ ـا...
yedokhtare 웃
عجب دنیای عجیبیست! رفتن و ماندن من به یک نقطه بند بود زمانی که گفتی”برو” چقدر عاشقانه می شد ، اگر نقطه اش بالا بود . . .
yedokhtare 웃
چه ظالمانه خلق کردی دنیا را و سراب در پس سراب و لمس درد و چرک و لذت نمی خواهم دنیا را که مردمانش از جنس تبر شریف زادگانش بی شرف و حرام زادگانی که خون می خورند به شرف کاش نمی فهمیدم و کاش نبود در این دنیا هیچکس
yedokhtare 웃
تو را خیال می کنم و می بوسم ...
yedokhtare 웃
دیگه رفته از کنارم بودنش با من محاله.................. چرا عشقمو نخواست این هنوز برام سؤاله
yedokhtare 웃
میدونست عاشقشم من میدونست براش میمیرم....................... میدونست آرومه قلبم وقتی دستاشو میگیرم
yedokhtare 웃
چرا عشقمو نخواست واسه چی نموند کنارم ............... مگه بهش نگفته بودم کسیو جز اون ندارم
yedokhtare 웃
تموم دلخوشیم بود........... تنهام گذاشت چقدر زود............. از این زندگی سیرم