yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
بوی دود می آید، به گمانم جماعتی پای دنیآی مجآزی میسوزانند عمر خویش را!
yedokhtare 웃
بــَهانـه هـایـَت رــآ دوسـت دارم ، زَمــآنــﮯ که بـﮯ دلـیل آنـها رـا مـﮯ بـافـﮯ و از آن ، گــردنبند رنـگینـﮯ ، بـه گـردنـَم مـﮯ انـدآزـﮯ و مــن یــادم مـﮯ رود بـرا ـﮯ چـه ، گــریــان بـودم ! .
yedokhtare 웃
پس می زند ، زندگی مرا وقتی ، تو پیش می کشی پا ، به سمت او...
yedokhtare 웃
شکست دیگر ، رهایش کن نمیخورد به دلم ، بندی که می زنی...
yedokhtare 웃
میلم نمی کشد ، به این زندگی دیگر با دست پختی که ، از تو چشیده ام
yedokhtare 웃
دلم یکــ آغوش میخواهــد که به جای ش ه و ت , همدرد باشــــد…