yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
مـَن.... چــــ ه سـآده لوحـــآنه بـرآیِ رســـیدن بـ ه او خــــودمـ رآ بـ ه آب و آتـَش زدمـ و او.... چــ ه بی رحـــمآنه گــفـ ت: نزدــیکِ مـــــَن نیـــآ!آتـَش میگیـــــرَم!
yedokhtare 웃
خدایا آرزوهایم در نزدت خاک گرفته اند دیگر نمیخواهمشان بماند برای خودت من به حسرت عادت کرده ام.....
yedokhtare 웃
این دنیای كثیف لعنتی عشق هم دارد !؟....... نمی بینی نام مجنون را بر بیدی نهاده اند كه بر سر هر خیابان با باد هر هوسی می لرزد...!
yedokhtare 웃
تو باش و تنهايي ات، من و يک پاکت خالي اي کاش ذخيره مي کردم چند کام از تو را براي روز مبادا . . .
yedokhtare 웃
"بدهای" شعرهایت شده ام، آدم! چه کنم نام مرا هرگز کسی در "خوب ها" ننوشت!