yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
دلتنگی های من به تو رفته اند... آرام می آیند... در دل می نشینند... دیگر نمی روند...
yedokhtare 웃
نگرانم؛ پــدر آلزایمر گرفته! میترسمـ منو دوباره به دنیا بیاره ...
yedokhtare 웃
تو، شوخی زیبایی بودی که خداوند با من کرد ! زیبا بود امّا شوخی بود ! ... حالا. . . اما تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است ! من، تاوان اشتباه خود را پس می دهم. . .! تمام این تنهایی تاوان «جدّی گرفتن آن شوخی» است!