yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
ב لـــ ــــҐ دیگه هیچی نمی خواد.. هیچی . . .
yedokhtare 웃
بــــــهانه گـــــــــــیر زبـــــــــــــــان نفهم ... دلــــــــــــــــــــــم را مـیگویــــــــــــــــــــم ... !!! آخـــــــــــر تــــورا از کــــــــــجا برایش بـــــــــــــیاورم .......
yedokhtare 웃
تو میدانى از مرگ نمیترسم، فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تورا نبینم...
yedokhtare 웃
ین روزها به هر که می رسم شماره اش را تـعارفم می کند!!! انگار که سیگار است.....! ...چون در جوابشان می گویم: من اهلش نیستم........................!!
yedokhtare 웃
تنهائی را... نه می توان دَم زد ... نه می توان سکوت کرد ... ، حناق یعنی همین ...
yedokhtare 웃
از من استخوان هایم مانده ... رگم... خونم و کمی تو
yedokhtare 웃
یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید! من ولی منتظر بارانم ...
yedokhtare 웃
خواستم دل بــکــنم. . . نمی گویم نشد . . . اتفاقا شد! من کـــنـــده شدم!!! این روزها اما . . . بدون دل پرسه می زند بدنم. . . !
yedokhtare 웃
حالم شبیه روزهای بارانیست ابری دلتنگ آسمانی که می غرد و نمی بارد
yedokhtare 웃
تو بکش منم میکشم... طعم خوبی داره بدنیست.... یک بشقاب تواز غصه من بخور... من دو بشقاب از حسرت تو میخورم..... قبل از خوردن بدان غصه مرا هر کسی نمی تواند بخورد.....
yedokhtare 웃
شانه اش را بالا انداخت دستش را میان جیب شلوارش پنهان کرد و دیگر هیچ خبری نشد رفت رفت رفت....