yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
می گویی : می خواهم بروم .. و او بی آنکه لحن صدایش تغییری کند ، می گوید : باشه ! برو ! بی آنکه بخواهد بمانی بی آنکه مانع راهت شود بی آنکه دستانش را دور کمرت حلقه کند و به چشمانت زل بزند و بگوید : نه ! نرو !! آن وقت است که تو دلت می خواهد بروی به درک ...!!
yedokhtare 웃
راستی غریبه ! او که امروز نگاهش به نگاه توست، تا دیروز نگاهش در چشم های من بود .. ! برایت چیزی نگفته .. ؟
yedokhtare 웃
ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی غذایت را سرد می خوری ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام! لباسهایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی! ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی! شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد! تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست... روزهای من اینگونه و شبهایم اصلاً نمیگذرد..!!!
yedokhtare 웃
حالا که هوا سرد شده بیا برای هم بافتنی ببافیم ... من زنجیر پاره شده ی دست هایم را دور کمرت میبافم تو هم آن دروغ های شیرینت را ...!!! ... ... یکیش خیلی گرمم میکرد . . . چی بود ؟ آهان ! "دوستت دارم"
yedokhtare 웃
نه! جای تو خالی نیست.... جای تو درد میکند !!
yedokhtare 웃
خدایا انصافت کجاست....؟؟ یعنی بین این همه آدم... او را خواستن توقع زیادیست...؟؟!!
yedokhtare 웃
حال و هوایم این روزها .. مثل "ابر" شده انگاری،... باد که می خورد به تنم ... "باران" می آید ...!!!!!
yedokhtare 웃
پــــروردگارا...!! شانه هایــ رفیقانم از سنگــ استـ آغوشتــ را میخواهــم در آغوشــم میگیری؟ دلگــیرم...!!!
yedokhtare 웃
دیگه دلم فقطـــ برایــے خنده های تو تنگــ نیست ... دلم برای خنده های خودمم تنگــــ شده ....!
yedokhtare 웃
خدايـــا ؛ ايـن روزهــا حرفهـــايم بوی نـاشـــکري مي دهنــد ... امـــا تـــو... بـه حســـاب تنهــايي و درد دل بگـــذار...!
yedokhtare 웃
می خندم... دیگر تب هم ندارم... داغ هم نیستم... دیگر به یاد تو هم نیستم... سرد سرد شده ام... کسی چه می داند شاید دق کرده ام!!!
yedokhtare 웃
چشم می گوید : نیست ... شعر می گوید : هست . . .
yedokhtare 웃
دیگه نیست تا سر بزارم روی شونه هاش...