yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
گاهی وقت ها دلت می خواهد یکی را صدا کنی بگوی سلام، می آیی قدم بزنیم؟ گاهی ... آدم چه چیزهایِ ساده ای را ندارد...!
yedokhtare 웃
یـک محل را نذری می دهیم بی آنکه حواسمـان باشد نیازمندان ، زورشان به صف ایستادن نمـی رسـد ... و اگـر هـم بـرسد از لباسهایشان خجالت می کشند .... نذرتان قبول.....! که هم محلی هایتان از زعفـرانِ برنـجِ نـذری تان تعریف مـی کنند ...!!!
yedokhtare 웃
اهای با توام ... بـــه زِنــــدِگـــیَـــم پــــوس خَـــــنـــد نَـــزَن .... روزی کَــســـی را داشــتَـــم کــه بـــا تـَـمــامِ وُجــود صِــدایَــم مــیــکَــرد "عِـــشــــق "
yedokhtare 웃
سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی...؟ گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟ گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...؟ او نه چشم های خیس و شسته ام را دید نه نگاه دیگرم را او هیچکدام را ندید!!! فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده...
yedokhtare 웃
خدایا جای من اشکای قشنگشو از روی صورتش پاک کن...
yedokhtare 웃
حتی اگر بروی هیچ اتفاق خاصی نمی افتد ! فقط من .. ذره ذره ایوب می شوم !!
yedokhtare 웃
من مرده ام... باور نمیکنی ؟؟ نبض چشمانم را بگیر... دیگر برق نمی زند با دیدن کسی..........!!!