yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
حتی موهایم هم میدانند پایان شب سیه سپید است
yedokhtare 웃
سـ ـر به هـ ـوا شـ ـده ام، تـ ـو هم زیر سـ ـرت بلـ ـند شده... چقـ ـدر عجیـ ـب... فکـ ـر می کـ ـردم قلـ ـب همیشـ ـه گرفتـ ـار می شـ ـود؛ امـ ـا انگـ ـار سـ ـر، نقش کلیـ ـدی تری دارد در این ماجـ ـرا...
yedokhtare 웃
در سر زمين. من آغوش ها براي بدرقه گشوده مي شود!!!!!
yedokhtare 웃
مهربانتر از من ديده اي. . . . ؟ نشانم بده، . . . ! كسي كه بارها بسوزانيش . . . و باز هم با عشق نگاهت كند . .
yedokhtare 웃
آدم خوب قصه های من! دلتنگت شده ام! حجمش را می خواهی؟ خدا را تصور کن...
yedokhtare 웃
هیچگاه نفهمیدم چه رازیست بیـــن دل و دستمـــ! ازدستم رفت به هرچه دل بستم.
yedokhtare 웃
گـفــتـــم حــتمــــا خـیـــری..... اســتـخــاره ات نـکــــردم ...