Doctor
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری .... نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری ... غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد .... که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
Doctor
تنها که باشی دلت حتی از دیدن یک جفت کفش می لرزد!!
Doctor
بشنو، ای جلاد! ... و مپوشان چهره با دستان خونآلود! ... میشناسندت بهصد نقش و نشان مردم. .. میدرخشد زیر برق چکمههای تو ... لکههای خون دامنگیر... و بهکوه و دشت ... پیچیدست نام ننگین تو با هر «مُردهباد» ....خلق کیفرخواه.... و بهجا ماندست ... از خون شهیدان .... بر سوادِ سنگفرش راه نقش یک فریاد: ای جلاد! ننگت باد! .... "هوشنگ ابتهاج"