ارسلان
یک مورچه و یک زرافه باهم ازدواج می کنند شب عروسی مورچه گم می شه بعد از یک هفته پیداش می شه بعد زرافه بهش می گه : این همه مدت کجا بودی ؟مورچه می گه : تو راه بودم که بیام بوست کنم
ارسلان
خدا همانی است که ما میخواهیم ، کاش ما هم همانی بودیم که خدا میخواست . . .
ارسلان
مگر چند بار به دنيا آمده*ايم که اين همه مي*ميريم؟
ارسلان
به تقویم ها اعتمادی نیست
اگر در دل یا نگاهت تغییری رخ داده
ارسلان
آدم یک “بودن” است
و انسان یک “شدن”
ارسلان
چقدر سخته زنده ای ولی زنده بودنت از صد بار مردن بدتر باشه. چقدر سخته وقتی درد داری نمیتونی به کسی بگی. چقدر سخته تو گلوت یه دنیا فریاد باشه
ارسلان
خداگوید: تو ای زیباتر از خورشید زیبایم ، تو ای والاترین مهمان دنیایم ، بدان آغوش من باز است ، شروع کن! یک قدم باتو ، تمام گامهای مانده اش بامن…
ارسلان
به جای اینکه به تاریکی دشنام بدهیم بهتر است شمعی بیفروزیم