#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(7645 دفعه)
meyci
ممنون عزیزم یاد گذشته انداخیتم یاد خاطرات خوب گذشته مرسی مرسی مرسی
خواهش می کنم
ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند بتن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را
@نیلو♥ شیرین خاندان ♥ @امیرفال @ღ azadeeehღ @مصطفی @shiva @mehran313 @♂♀ SεtåЯε ♂♀ @رضارنج بران @قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥ @اِبی بن بست. . . @آزاده ایــرانی @amirali @ܓ✿ ツMeena @❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ @MaRyaM @amirhosein @aynor @مسافر... @✿.•*´BITA ✿.•*´ @هیــــــــــوا @☆ஐsamiraஐ☆ @دیانا
نيست ياري كه مرا ياد كند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند خود ندانم چه خطائي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جائي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست هر كجا مي نگرم، باز هم اوست كه بچشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بي گمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد ورنه درديست كه مشكل برود تا لب بر لب من م لغزد مي كشم آه كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسد لب سوزنده آن بدخو بود مي كشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم كه ز دل بردارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه ئي از رويش شد با كه گويم ستم عشقش را مادر، اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاك كن از چشمانم بكن اين پيرهنم را از تن زندگي نيست بجز زندانم تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چكار آيدم اين زيبائي بشكن اين آينه را اي مادر حاصلم چيست ز خود آرائي در ببنديد و بگوئيد كه من جز او از همه كس بگسستم كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست فاش گوئيد كه عاشق هستم قاصدي آمد اگر از ره دور زود پرسيد كه پيغام از كيست گر از او نيست، بگوئيد آن زن ديرگاهيست، در اين منزل نيست
رویا
خيلي باحال برد دستش درد نكنه منكه دوسش دارم هوارتا
ديدمت، واي چه ديداري واي نه نگاهي، نه لب پرنوشي نه شرار نفس پر هوسي نه فشار بدن و آغوشي اين چه عشقي است كه در دل دارم مي گريزي ز من و در طلبت من از اين عشق چه حاصل دارم باز هم كوشش باطل دارم باز لب هاي عطش كرده من لب سوزان ترا مي جويد مي تپد قلبم و با هر تپشي قصه عشق ترا مي گويد بخت اگر از تو جدايم كرده مي گشايم گره از بخت، چه باك ترسم اين عشق سرانجام مرا بكشد تا به سرپرده خاك خلوت خالي و خاموش مرا تو پر از خاطره كردي، اي مرد شعر من شعله احساس منست تو مرا شاعره كردي، اي مرد آتش عشق به چشمت يكدم جلوه ئي كرد و سرابي گرديد تا مرا واله و بي سامان ديد نقش افتاده بر آبي گرديد در دلم آرزوئي بود كه مرد لب جانبخش ترا بوسيدن بوسه جان داد بروي لب من ديدمت، ليك دريغ از ديدن سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم دامني تا كه بر آن ريزم اشك آه، اي آنكه غم عشقت نيست مي برم بر تو و بر قلبت رشك به زمين مي زني و مي شكني عاقبت شيشه اميدي را سخت مغروري و مي سازي سرد در دل، آتش جاويدي را
بیا اینجااااااااااااا
رنگ چشمش را چه مي پرسي ز من رنگ چشمش كي مرا پابند كرد آتشي كز ديدگانش سركشيد اين دل ديوانه را دربند كرد از لبانش كي نشان دارم به جان جز شرار بوسه هاي دلنشين بر تنم كي مانده از او يادگار جز فشار بازوان آهنين من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد در ميان خرمن گيسوي من آنقدر دانم كه اين آشفتگي زان سبب افتاده اندر موي من آتشي شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ايمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسانم گرفت گم شدم در پهنه صحراي عشق در شبي چون چهره بختم سياه ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت بر سرم باريد باران گناه مست بودم، مست عشق و مست ناز مردي آمد قلب سنگم را ربود بسكه رنجم داد و لذت دادمش ترك او كردم، چه مي دانم كه بود مستيم از سر پريد، اي همنفس بار ديگر پر كن اين پيمانه را خون بده، خون دل آن خود پرست تا بپايان آرم اين افسانه را
به لب هايم مزن قفل خموشي كه در دل قصه ئي ناگفته دارم ز پايم باز كن بند گران را كزين سودا دلي آشفته دارم بيا اي مرد، اي موجود خودخواه بيا بگشاي درهاي قفس را اگر عمري به زندانم كشيدي رها كن ديگرم اين يك نفس را منم آن مرغ، آن مرغي كه ديريست به سر انديشه پرواز دارم سرودم ناله شد در سينه تنگ به حسرت ها سر آمد روزگارم بلب هايم مزن قفل خموشي كه من بايد بگويم راز خود را به گوش مردم عالم رسانم طنين آتشين آواز خود را بيا بگشاي در تا پر گشايم بسوي آسمان روشن شعر اگر بگذاريم پرواز كردن گلي خواهم شدن در گلشن شعر لبم با بوسه شيرينش از تو تنم با بوي عطر آگينش از تو نگاهم با شررهاي نهانش دلم با ناله خونينش از تو ولي اي مرد، اي موجود خودخواه مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است بر آن شوريده حالان هيچ داني فضاي اين قفس تنگ است، تنگ است مگو شعر تو سر تا پا گنه بود از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده بهشت و حور و آب كوثر از تو مرا در قعر دوزخ خانه اي ده كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي مرا مستي و سكر زندگانيست چه غم گر در بهشتي ره ندارم كه در قلبم بهشتي جاوداني است شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام ميان آسمان گنگ و خاموش تو در خوابي و من مست هوس ها تن مهتاب را گيرم در آغوش نسيم از من هزاران بوسه بگرفت هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد در آن زندان كه زندانبان تو بودي شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد بدور افكن حديث نام، اي مرد كه ننگم لذتي مستانه داده مرا مي بخشد آن پروردگاري كه شاعر را، دلي ديوانه داده بيا بگشاي در، تا پرگشايم بسوي آسمان روشن شعر اگر بگذاريم پرواز كردن گلي خواهم شدن در گلشن شعر
@نیلو♥ شیرین خاندان ♥ @امیرفال @ღ azadeeehღ @مصطفی @shiva @mehran313 @♂♀ SεtåЯε ♂♀ @رضارنج بران @قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥ @اِبی بن بست. . . @آزاده ایــرانی @amirali @بانو جاسمین @❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ @MaRyaM @amirhosein @aynor @مسافر... @✿.•*´BITA ✿.•*´ @هیــــــــــوا @☆ஐsamiraஐ☆ @دیانا @ܓ✿ ツMeena
باز كن از سر گيسويم بند پند بس كن، كه نمي گيرم پند در اميد عبثي دل بستن تو بگو تا به كي آخر، تا چند از تنم جامه برون آر و بنوش شهد سوزنده لب هايم را تا به كي در عطشي دردآلود به سر آرم همه شب هايم را خوب دانم كه مرا برده ز ياد من هم از دل بكنم بنيادش باده اي، اي كه ز من بي خبري باده اي تا ببرم از يادش شايد از روزنه چشمي شوخ برق عشقي به دلش تافته است من اگر تازه و زيبا بودم او زمن تازه تري يافته است شايد از كام زني نوشيده است گرمي و عطر نفس هاي مرا دل به او داده و برده است ز ياد عشق عصياني و زيباي مرا گر تو داني و جز اينست، بگو پس چه شد نامه، چه شد پيغامش خوب دانم كه مرا برده ز ياد زآنكه شيرين شده از من كامش منشين غافل و سنگين و خموش زني امشب ز تو مي جويد كام در تمناي تن و آغوشي است تا نهد پاي هوس بر سر نام عشق توفاني بگذشته او در دلش ناله كنان مي ميرد چون غريقي است كه با دست نياز دامن عشق ترا مي گيرد دست پيش آر و در آغوشش گير اين لبش، اين لب گرمش اي مرد اين سر و سينه سوزنده او اين تنش، اين تن نرمش، اي مرد
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم، خنده بلب، خونين دل مي روم، از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل
از من رميده ئي و من ساده دل هنوز بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم يادآر آن زن، آن زن ديوانه را كه خفت يك شب به روي سينه تو مست عشق و ناز لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس خنديد در نگاه گريزنده اش نياز لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه هر قصه ئي ز عشق كه خواندي به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است با آنكه رفته ئي و مرا برده ئي ز ياد مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت اي مرد، اي فريب مجسم بيا كه باز بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
باز هم قلبي به پايم اوفتاد باز هم چشمي به رويم خيره شد باز هم در گيرودار يك نبرد عشق من بر قلب سردي چيره شد باز هم از چشمه لب هاي من تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد، در خواب شد بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز خود نمي دانم چه مي جويم در او عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه مي خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او بفكر لذت و غافل كه من طالبم آن لذت جاويد را من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تني مي خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را او بمن مي گويد اي آغوش گرم مست نازم كن، كه من ديوانه ام من باو مي گويم اي ناآشنا بگذر از من، من ترا بيگانه ام آه از اين دل، آه از اين جام اميد عاقبت بشكست و كس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بيگانه اي اي دريغا، كس بآوازش نخواند
سربلند باشی../
meyci
14 سال و 1 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 37 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 36 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 27 دقيقه قبلممنون عزیزم

14 سال و 1 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 56 دقيقه قبلیاد گذشته انداخیتم
یاد خاطرات خوب گذشته
مرسی مرسی مرسی
خواهش می کنم
14 سال و 1 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 44 دقيقه قبل