حرفهای بی مهابا.....!
دوس دارم تو این پست دل نوشته هامو با قلمه خودم بنویسم...دلم واسه نوشتن تنگ شده بود
دلم که تنگ میشود بغض میکنم....به همین سادگی..اما.ساده نیست ...تصور کن :یک /دل /تنگ /میشود.....
دل هم مگر تنگ میشود؟....شبیه یک لباس....
لباسی که تنگ میشود دیگر دور انداختنی است ...شاید هم سهم کسی دیگر شود...اما تکلیف دل چیست؟
میشود یک دل را دور انداخت؟ ...یا بگویی حالا که تنگ شده باشد برای کسی دیگر....
این محال است....
ببین چه به روزم امده که همه دارند به دلتنگی هایم میخندند...بغض من چیزی شبیه شادی برایشان تداعی میکند
دلم به حاله ابرهای باران خورده میسوزد..که دارند جوره آسمان را میکشند
آسمان دلش میگیرد و میبارد...دانه دانه...همه مسرور میشوند...چه شباهتی است بین دله تنگه من با آسمان
لحظه ای دیگر من و آسمان یک صدا بغضمان را فریاد میکنیم...تا گوشه دنیا از صدای قهقهه های بی امان مردم پر شود...باران ببار.. چشم من گونه ام را آبیاری کرد...زمین منتظر توست...!
آره


14 سال و 5 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 46 دقيقه قبلهههه... گلي اين شكلك جديد خيلي بهت ساخته!!!
14 سال و 5 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 42 دقيقه قبل توسط موبایلخيلي

14 سال و 5 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 41 دقيقه قبلههههههه... وااااي تصور اين حركت خيلي خنده داره!! ههه...
14 سال و 5 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 38 دقيقه قبل توسط موبایل


14 سال و 5 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 35 دقيقه قبل