#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(7645 دفعه)
" پيش از اينها..." پيش از اينها فكر مي كردم خدا خانه اي دارد كنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس و خشتي از طلا پايه ها ي برجش از عاج و بلور برسر تختي نشسته با غرور ماه، برق كوچكي از تاج او هر ستاره، پولكي از تاج او اطلس پيراهن او، آسمان نقش روي دامن او، كهكشان رعد و برق شب، طنين خنده اش سيل و توفان، نعره توفنده اش دكمه پيراهن او، آفتاب برق تيغ و خنجر او، ماهتاب پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا، در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان، دور از زمين بود، اما در ميان ما نبود مهربان و ساده و زيبا نبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيج معنايي نداشت هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا از زمين، از آسمان، از ابرها زود مي گفتند: اين كار خداست پرس و جو از كار او كاري خطاست هر چه مي پرسي، جوابش آتش است آب اگر خوردي، عذابش آتش است تا ببندي چشم، كورت مي كند تا شدي نزديك، دورت مي كند كج گشودي دست، سنگت مي كند كج نهادي پاي، لنگت مي كند با همين قصه، دلم مشغول بود خوابهايم، خواب ديو و غول بود خواب مي ديدم كه غرق آتشم در دهان شعله هاي سركشم در دهان اژدهايي خشمگين برسرم باران گُرزِ آتشين محو مي شد نعره هايم، بي صدا در طنين خنده خشم خدا... نيت من، در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه مي كردم، همه از ترس بود مثل از بركردن يك درس بود مثل تمرين حساب و هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه تلخ، مثل خنده اي بي حوصله سخت، مثل حلّ صدها مسئله مثل تكليف رياضي سخت بود مثل صرف فعل ماضي سخت بود تا كه يك شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد يك سفر در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟ گفت: اينجا خانة خوب خداست ! گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند باوضويي، دست و رويي تازه كرد با دل خود، گفتگويي تازه كرد گفتمش: پس آن خداي خشمگين خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟ گفت: آري، خانه او بي رياست فرشهايش از گليم و بورياست مهربان و ساده و بي كينه است مثل نوري در دل آيينه است عادت او نيست خشم و دشمني نام او نور و نشانش روشني قهر او از آشتي، شيرين تر است مثل قهر مهربانِِ مادر است دوستي را دوست، معني مي دهد قهر هم با دوست، معني مي دهد هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست قهري او هم نشان دوستي است ... تازه فهميدم خدايم، اين خداست اين خداي مهربان و آشناست دوستي، از من به من نزديكتر از رگ گردن به من نزديكتر آن خداي پيش از اين را باد برد نام او را هم دلم از ياد برد آن خدا مثل خيال و خواب بود چون حبابي، نقش روي آب بود مي توانم بعد از اين، با اين خدا دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا مي توان با اين خدا پرواز كرد سفره دل را برايش باز كرد مي توان در باره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران راز گفت با دو قطره، صدهزاران راز گفت مي توان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد مي توان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سكوت آواز خواند مي توان مثل علف ها حرف زد بازباني بي الفبا حرف زد مي توان در باره هر چيز گفت مي توان شعري خيال انگيز گفت مثل اين شعر روان و آشنا
قیصر امین پور روحش شاد
چه کسی کشت مرا ؟ همه با آينه گفتم ، آری همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ، گفتم ای آينه با من تو بگو چه کسی بال خيالم را چيد ؟ چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟ چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟ سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان : چه کس آخر چه کسی کشت مرا که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟! آينه اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب بی صدا بر دلم انگشت نهاد.
دوستی دل من دير زمانی است که می پندارد: "دوستی" نيز گلی است، مثل نيلوفر و ناز، ساقه ترد و ظريفی دارد. بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان اين ساقه نازک را - دانسته - بيازارد! در زمينی که ضمير من و توست، از نخستين ديدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هايی است که می افشانيم. برگ و باری است که می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است . گر بدانگونه که بايست به بار آيد ، زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد . آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ، که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس . زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است . در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز، عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو کاشت! آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد کرد . رنج می بايد برد ، دوست می بايد داشت ! با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست يکديگر را بفشاريم به مهر جام دلهامان را مالامال از ياری ، غمخواری بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند : - شادی روی تو ! ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطرافشان گلباران باد .
قصيده آبی ، خاکستری ، سياه در شبان غم تنهايی خويش عابد چشم سخنگوی توام من در اين تاريکی من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوی توام. گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بی پايان جنگل عطرآلود. شکن گيسوی تو موج دريای خيال. کاش با زورق انديشه شبی از شط گيسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم. کاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر می کردم. من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ، گيسوان تو در انديشه من گرم رقصی موزون . کاشکی پنجه من در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست. چشم من ، چشمه زاينده اشک ، گونه ام بستر رود . کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود . شب تهی از مهتاب ، شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده ، آسمان را يکسر . ابر خاکستری بی باران دلگير است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس ! سخت دلگير تر است. شوق باز آمدن سوی تو ام هست ، اما ، تلخی سرد کدورت در تو پای پوينده راهم بسته ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته . وای ، باران باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران ، باران ، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رويای فراموشی هاست! خواب را در يابم که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ، و ندايی که به من می گويد : " گر چه شب تاريک است دل قوی دار ، سحر نزديک است" دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند . مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چيند آسمان ها آبی، - پر مرغان صداقت آبی ست- ديده در آينه صبح تو را می بيند . از گريبان تو صبح صادق ، می گشايد پر و بال . تو گل سرخ منی تو گل ياسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ - نه ، از آن پاک تری . تو بهاری؟ - نه ، - بهاران از توست . از تو می گيرد وام ، هر بهار اينهمه زيبايی را . هوس باغ و بهارانم نيست ای بهين باغ و بهارانم تو! سبزی چشم تو - - دريای خيال. پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز ، مزرع سبز تمن
اگر تو بازنگردی... اگرتو بازنگردی قناريان قفس ، قاريان غمگين را كه آب خواهد داد؟ كه دانه خواهد داد ؟ اگر تو بازنگردی بهار رفته ، - در اين دشت برنمی گردد به روی شاخه گل ، غنچه ای نمی خندد و آن درخت خزان ديده تور سبزش را به سر نمی بندد اگر تو بازنگردی كبوتران محبت ، كبوتران جوان را شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد شكوفه های درختان باغ حيران را تگرگ خواهد زد اگر تو بازنگردی به طفل ساده خواهر كه نام خوب ترا زنام مادر خود بيشتر صدا زده است چگونه با چه زبانی به او توانم گفت كه برنمی گردی و او كه روی تو هرگز نديده در عمرش ، و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم تصوری است هميشه ، - هميشه بی تصوير - هميشه بی تعبير اگر تو بازنگردی نهال های جوان اسير گلدان را كدام دست نوازشگر آب خواهد داد چه كس به جای تو آن پرده های توری را به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد اگر تو بازنگردی اميد آمدنت را به گور خواهم برد و كس نمی داند كه در فراق تو ديگر چگونه خواهم زيست چگونه خواهم مرد
دوباره ماهی سرخ دوباره آبی آب دوباره عيدی من غزل های ترد ناب دوباره دست های تو سفره هفت سين من وقت تحويل بهار ساعت عاشق شدن ما بايد دوباره بچگی کنيم سبزی بهار و زندگی کنيم دوباره مادربزرگ رخت نو ، سوزن زده تخم رنگی هم از قفس در اومده ساز پر ناز تو کو؟ نت به نت از ما بگو از ترانه چکه کن در بهار شست و شو قصه دوباره ها سکه ای به نام ما دوباره شهزاده ای عاشق مرد گدا دوباره لمس علف عطر زاييدن گل دوباره رنگين کمون روی تنهايی پل دوباره قايم موشک سر چهارراه شلوغ دوباره عيد ديدنی از غزل های "فروغ" ما بايد دوباره بچگی کنيم سبزی بهار و زندگی کنيم
مبارکههه
مرسی عزیزم روزی شماهم بشه ایشالله
مرسی
که سوراخش کنه خون بباره
سلام داداش
سلام به پسر خوب شاه پسر گل همه پسرا آقا امیر حسین
بااینکه عشق سخته ولی واسه خودش عالمی داره !
پس نشدی کدوم عالم همش بهت زد حال میزنن
" پيش از اينها..."
14 سال و 1 ماه و 18 روز و 22 ساعت و 36 دقيقه قبلپيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه ها ي برجش از عاج و بلور
برسر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و توفان، نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا
14 سال و 1 ماه و 18 روز و 22 ساعت و 31 دقيقه قبلزود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است ...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
بازباني بي الفبا حرف زد
مي توان در باره هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
قیصر امین پور
14 سال و 1 ماه و 18 روز و 22 ساعت و 27 دقيقه قبلروحش شاد