Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست /دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست
Alireza
اگربهرام ِگور از گور , سر آرد برون گوید : / که هر صیاد , صیادی به نام گور هم دارد !!!
Alireza
تاتونگاه میکنی کار من آه کردن است/ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟
Alireza
قطاري که به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت : مقصد ما خداست.کيست که با ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق را توأمان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا تنها ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟
Alireza
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست / و گرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
Alireza
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم/درپی سلسله ی سلسله مویی بودیم
Alireza
دانی که را سزدصفت پاکی ؟ / هر کاو وجود پاک نیالاید
Alireza
خیلی نامردی . همه رو بیچاره کردی ...
Alireza
هرکس به طریقی دل ما میشکند/بیگانه جدا دوست جدا میشکند