2yousef
مرگ امروز منو خیلی ناراحت کرد ؛ از ساعت 7 بی اختیار اشکم سرازیر شده .اصلا نمی شناختم .نه اینکه از مرگ بترسم ؛ فاصله ارزو ها از کجا تا به کجا ؛ ارزوش فقط نفس بدون اکسیژن بود . و ما چه نعمتهایی داریم و با چه حرص ولعی برای بدست اوردن ..........
2yousef
جنس من از آهن و از سنگ نیست ، من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست
2yousef
زندگی فرصت باهم بودنه پس اگه ابری با لذت ببار!
2yousef
یادمان باشد به یاد هم باشیم... شاید سال ها بعد در گذر جاده ها ؛ بی تفاوت از کنار هم بگذریم ، و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود ؟!
2yousef
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
2yousef
این دل خسته من .....عاجز از خواندن ..تو
2yousef
بوی تند تپش قلب من از دیدن تو.........
2yousef
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز/هرکسی بر حسب فکر گمانی دارد
2yousef
دل از من برد و روی از من نهان کرد
2yousef
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی/برده از دست هرآنکس که کمانی دارد
ما ديروز به اين نتيجه رسيديم كه معلم فرزندانتان را خودتان با توجه به سواد ما يكي را انتخاب كنيد . من از اين جوان مي خواهم بنويسد "مار"
13 سال و 11 ماه و 21 روز و 33 دقيقه قبلدر ضمن همين گفتار يك تكه ذغال به دستم داد و به من اشاره كرد كه روي ديوار تقريبا صافي كه كنارم بود بنويسم .
اموزگار : من نوشتم " مار "
پير : مردم اين مار را اينطور نوشت .
پير خودش شروع به رسم نقاشي عكس يك مار كرد و ادامه داد ...حالا شما انتخاب كنيد ....من به بچه هاي شما درس بدهم يا معلم شاه
مردم فرياد زدند : تو معلم و ميرزاي ما هستي ....
اموزگار را از روستا بيرون كردند ......
اقا يوسف شما گفتي بچه جبهه و جنگي اما يه سري افکارت با اونا متفاوته .. شما گفتي به فکر جنگي و اين چيز هايي مثل اينکه جيبت پره ... شما يه بار ديگه خطابت و بخون .. منظور من چي بوده و از کجا شروع شده ؟؟ ايا من جز يه لينک با عکس چيز ديگه اي نوشتم ؟؟ شما هم مثل بعضي از دوستان زود قضاوت کردين اگه توجه کنيد اکثر پست هاي من حالت خبري داره .. من براي توجيه کارهام يک سري دليل دارم که اصلا تو فضاي مجازي امکان انتشارش وجود نداره .. در ظمن بنده چند ماه به خاطر يک سري اعتراضات از کارم دور بودم پس بايد راه ناسازگاري و ضديت در پيش بگيرم .. ولي ايمان اعتقادم يک ذره کمرنگ نبوده و نشده .. اقا يوسف حرف اگه حرف حساب باشه و طبق اصول زده بشه کماکان اگه به گوش بعضي از مسولين نرسه يا خوش نباشه اما بازم ميشه روش حساب کرد ..حداقل اينه حرفي که مدت ها تو دلت بوده و زدي و يه نوع عذاب نداري ..
13 سال و 11 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 45 دقيقه قبلشما اصلا با روحيات بنده اشنا نبودي و خطاب زدي !! اما من مفهوم اون پست خودم و ميدونم و تا آخرش پاش ايستاده ام ..
ممنون بابت داستان زيباتون که جای بسی تفکر تامل داره ..
من 2 سال در جنگ بودم بعد از گرفتن دیپلم می خواستم خدمت سربازی را در سپاه سپری کنم . ولی به خاطر همین افکارم اجازه ندادند در مصاحبه هم گفتم که از نظامی گری خوشم نمیاد . چون در جنگ افراد بیگناه زیادی کشته میشوند . به همین خاطر 2 سال خدمت را با لشکر 28 سنند ج بودم . منظورم اینه که مخالف جنگ بودن ناشی از ترس نیست . بلکه ناشی از تفکری است که با صلح و گفتگو به نتایج بهتری میتوان رسید تا جنگ .
13 سال و 11 ماه و 19 روز و 38 دقيقه قبلآقا یوسف دیروز به یک یادداشتی رسیدم که تا حالا گفته نشده بود .. یه خاطره جالبی از فرماندهان سپاه بود که شهید شد ..
13 سال و 11 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 41 دقيقه قبل توسط موبایلتو خاطراتش نوشته بود که 3 نفر از بچه های اطلاعات عملیات بودن .. تو مسیر شناسایی به جایی رسیده بودن که ازیک سنگر بتنی عراقی تیربار شلیک میشد دقیقا سمت جزیره مجنون بوده .. جایی بوده که تو مسیر جنازه شهدا ایرانی رو هم بوده .. می گفت ما همچنان جلو میرفتیم .. شلیک تیر بار شدید تر میشد .. تا جایی رسیدیم زیر سنگر بوده همه شهادتین خوندیم .. یکی از بچه ها گفت اول من میرم داخل .. اسمش مهدی بود وقتی رفت داخل ما رو صدا کرد .. وقتی ما هم رفتیم داخل دیدیم یه سرباز عراقی با یه دست تیر خورده و پای زخمی دست به تیرباره .. آقا مهدی اون عراقی از تیربار جدا کرده بود سریع از داخل کیف وسایل پزشکی در آورد و شروع کرد به بستن زخم اون عراقی .. بهش گفتم آقا مهدی این عراقی بچه های ما رو شهید کرده .. گفت اگه بکشیمش روز قیامت باید اول شفاعت این بنده خدا رو بکنیم .. آقا مهدی خودش زخمی بود اما با اون حال 15 کیلومتر این عراقی کول کرد و با خودش به بیمارستان صحرایی آورد ..
اقا یوسف شما تو جبهه بودین اگه توجه کرده باشید همه آدم ها علاقه به کشتن جنگ نداشتن .. ما جنگ تحمیلی و کشیدیم جنگی که به ما تحمیل شده .. پس ما حرف از جنگ به زور نمیزنیم ما حق دفاع داریم یا نه ?
وقتی کشوری صلح حالیش نشه چه باید کرد نوکرتم ?
بله درسته . قضایا را نمیشه از یک وجه برسی کرد . راستی نگفتی افکار من چه جوری با بقیه فرق داره ......دوست دارم خودمو تو ایینه ببینم .
13 سال و 11 ماه و 17 روز و 4 ساعت و 27 دقيقه قبل