چراغ قرمز شد. سرعتمو كم كردم. ايستادم. دختري با لهجه اومد جلوي ماشين. شروع به چرخوندن اسپند كرد. با كلي دعايي كه زير لبش فوت ميشد. از طرف ديگه ماشين هم يه پسر بچه صورتشو چسبونده بود به شيشه. يني من در اين حد بد شانسم.... آخه ماشيناي ديگه رفته بودن. فقط من مونده بودم و كلي بوق كه زده ميشد پشتم.
مثلا تو پارك رفتيم داريم يه چيزي ميخوريم. همين كارو خيليا ديگه دارن انجام ميدن ولي يهو سر و كله چند نفر پيدا ميشه. آقا به ما كمك كنين. آقا 5 شبه شام نخوردم. آقا مسافرم بچم رو اجاقه. اونوقت كوفتم ميشه. دوستاني كه با هم بيرون رفتيم كاملا اينو حس كردن.
چه دیالوگ هایی که شب موقع خواب تو ذهنم نمی گم و صبح که بیدار میشم در دهنمو گل میگیرم که بیرون نیان . . . وای به اون موقعی که شباتم مثل فکرت آشفته بشن . . .
سلام
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 48 دقيقه قبلسلام دوست عزیز
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 36 دقيقه قبل