_tarane_
چه حرف بی ربطی ست که مرد گریه نمیکند گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی
_tarane_
غم هایی که چشمانت راخیس نمیکنند...دلت را به آتش میکشند
_tarane_
عاشق نشو...عادت این قبیله است دور آتشی که تومیسوزی میرقصند
_tarane_
چه میشد اگر لحظه ای آرام مینشستی روی آن صندلی خالی که همیشه خیال تو روی آن نشسته
_tarane_
بو میکشم تو را خودم را...بوی خدادرمانیست درمافقط بوی غرورله شده به مشامم میرسد
_tarane_
درد و دل که میکنی ..ضعف ها و دردهایت رامیگذاری توی سینی وتعارف میکنی که هرکدامش راکه میخواهند بردارند تیزکنند وبزنند به روحت...
_tarane_
بیشتروقتا سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی روکه توی وجودت داری توصیف کنه
_tarane_
به یادداشته باش من نباید چیزی باشم که تومی خواهی..من راخودم از خودم ساخته ام..تویی که تو از من می سازی آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند...
_tarane_
ازهرمسئله ای که تنهاراه حلش گذرزمان است...بیزارم
_tarane_
خنده هایم رادرهفت سالگی جاگذاشتم نمیگویم دیگرنخندیدم...نه دروغ است.امادیگربه پاکی آن روزهانخندیدم
_tarane_
تسبیحی بافته ام نه ازسنک نه ازچوب نه ازمروارید:بلوراشک هایم رابه نخ کشیده ام تابرای آرزوهایت دعاکنم
_tarane_
من هنوز ازصدای خنده ی تو لذت میبرم
_tarane_
چه رسم جالبیست..محبتت رامیگذارندپای احتیاجت.صداقتت رامیگذارندپای سادگیت.سکوتت رامیگذارندپای نفهمی ات.نگرانی ات رامیگذارندپای تنهاییت و وفاداریت راپای بی کسی ات...وآنقدرتکرارمیکنندکه خودت باورت میشودتنهایی بی کسی ومحتاج....