چقدر كم توقع شده ام...نه آغوشت را ميخواهم ،نه يك بوسه!....نه ديگر بودنت را...!!! همين كه بيايي و از كنارم رد شوي... كافيست!!! مرا به آرامش ميرساند..!!! حتي اصطكاك سايه هايمان.....!!!
ميداني.....يك وقت هايي بايد.....روي يك تكه كاغذ بنويسي ،(( تعطيل است )) و ......بچسباني پشت شيشه افكارت!!!...بايد به خود استراحت بدهي.....دراز بكشي دست هايت را زير سرت بگذاري و به آسمان خيره شوي و بيخيال سوت بزني!!!!!....و در دلت بخندي به تمام افكاري كه پشت شيشه ي ذهنت صف كشيده اند.....آن وقت با خودت بگويي،، بيخيال دنيا بگذار منتظر بمانند......!!!
آخ چه حس خوبيه....چند وقت پيش باهاش دعوا گرفتم و به قول خودم بهم زدم....اما يه روز كه با دوستم رفته بوديم بيرون....لامصب با دوستم هماهنگ كردن كه بياد واسه عذر خواهي.....خلاصه من تو پارك نشسته بودم و دوستم و دوسپسرشو نگا ميكردم كه يهم ديدم....محمد از پشت سر داره با 2 تا شاخه گل مياد و......هيچي ديگه الان باهاش آشتي كردم
تولدت مبارک عارفه جان
12 سال و 11 ماه و 21 روز و 3 ساعت و 41 دقيقه قبل