مـاهـ را ميگذارمـ توے كولـه پشتے امـ و ميرومـ دور
خيلے دور ... دير همـ ...
نـــورهـا را خاموش ميكنمـ ، ميكشمشـان !
چـال ميكنمـ نگاهـ هـا را راهـ ميرومـ ...
راهـ ميرومـ كه نترسمـ از تاريـكے ،
از دور ... از ديرهـا ...از تنهايـے ... از رفتـن ...مے رومـ .
من از رابـطـه هـا بيزارمـ ...از نـورے كـه روشنمـ نمے كند ...
روشنش نميشومـ . من تاريكے ميخواهمـ و مردن ماهـ هـا را !
خاموشے شان را ! سنگينمـ ، رفتن ميخواهمـ ، مردن نـه !
دور امــا ... بے ماهـ ها ، بے روح ، سبكـــ ، خالے ... .
پس نمے آيمـ ! آرامشگاهمـ اينجآ نيستــــ .
رابطـه هــا تلخند ... نگاهـ هـا دور ...
ديـر است خوب بـودن ، خوبــ شدن !
همـ خوابـه ے تاريكے مےشومـ
گمـ ميشومـ روشنايـے را يادهـا رو بـه زوال انـد
چشمـ ها رو به فاصلــه ...مے رومـ از يـاد ،
بے يـاد ، بے يـاور ، بـے رابطـه ...
دخيــل بستـه امـ بـه #سكـوت ..!!
میخواهم همگام با سایه تنهایم در خیال بارانی ام قدم بزنم و
چتر شکسته بغضم را بگشایم
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گریه کنم
میخواهم در کنار دریای دلواپسی انتظار،
در انتهای جاده غربت بنشینم
و نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخیها و ناباورانه ها از دیارم کوچ کنند
میخواهم آنقدر اشک بریزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پایان میرسد که انتظار سرآید
و اتاقم از عطر حضور او لبریز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشید مینشینم
و آنگاه که خورشید غروب کند،
باز هم در شب و دست در دست ستاره ها
تا صبح هجی میکنم واژه انتظار را....!
تا تو #برگردی........
سهم من از با تو بودن شکستن بود
از قلبت به من کوله باری از غمها رسید
از قلبت به من لحظه هایی رسید
مثل این لحظه که همچنان
اشک میریزم از اینکه دیگر نیستی....
طعمه ی سرنوشت شده ام
و زندگی آنقدر بی خیال است که جان مرا نمیگیرد
عشق هرگز نمیمیرد و تو هیچگاه دوباره نمی آیی!
امروز میگذرد و تو هیچگاه مرا نمیخواهی
دیروز گذشت و من تو را فردا هم نخواهم دید
پس چه فایده دارد با نفسها رفتن،با آه کشیدن ماندن!
بمانم که بسوزم،یا نمانم که چشم به نبودنت بدوزم؟
اگر مثل سنگ هم بودم میشکستم
و اینک شکسته ام و حبابی هستم
در هوای دل گرفته ی این عالم!
هیچکس نمیفهمد،نمیداند
نمیخواهد که بداند چه حالی ام
نمیخواهد که بفهمد خیره به چه راهی ام
همه دور از من و من تنهاتر از تنهایی
همه گفته بودند روزی تو تنها میمانی من نفهمیدم
نخواستم که بدانم روزی تو می آیی و میشکنی دلم را
بهتر است تو هم نخوانی این #شعر نیمه #تمامم را….
تورامی خوانم و تورا باتمام حنجره ها صدا می کنم...
ای عابرکوچه های بی کسی ام...
چرادیگرقدم درچشمانم نمی گذاری؟
چرا می خواهی دراین خزان سکوت، پشت این پنجره ،چشمانم یخ بزند؟
چشمانم تمام وجودت را زمزمه می کند...
درون غارتنهایی ام، برای دوریت،دلواپسی ترین ثانیه ها راسپری می کنم...
تورامی خوانم...
دراین برهوت غم، ثانیه ای همدم من باش؛ زیرپاهایم غم سبز شده...
چشمانم را هنوز درمسیرراهت قربانی می کنم...
تورامی خوانم...چرانمی آیی...؟
تورامی خوانم...من زندانی توام++++
عشق پاک من !
من نه تنها به تو نياز دارم
نه تنها به عشق ورزيدن به تو نياز دارم
که حتي به آن نياز دارم که براي تو بنويسم
فقط براي تو
ميداني عشق من ؟
وقتي که تو را روبروي خود مي بينم
و لبخند ساده ولي زيبايت روي لبهايت مي نشيند
برق نگاهم با نگاه نافذت که تا اعماق جانم فرو ميرود ، گره مي خورد
برق شادي در چشمان من چنان مي درخشد که مي دانم جان تو را نيز روشن مي کند
و شور عشقت که شوق ميآفريند
آن گاه ديگر مي بينم که من بي وجود تو و عشق توهيچم ، خاکسترم ،
خاکستري که اگر عشق نباشد ، باد هستي اش را با خود مي برد
پس چگونه نيازمند تو و نوشتن از تو نباشم ؟
اگر باران عشق تو بر جان من نبارد ، چگونه کويري بي حاصل نباشم ؟
اگر در درياي عشق تو شناور نباشم چگونه ماهي هستيام زنده بماند ؟
اگر عشق تو نباشد چگونه خوشبختي را در اين دنياي فاني احساس کنم ؟
من نه تنها به عشق تو که حتي به نوشتن از تو نيز نياز دارم .
بايد بگويم با زبان و بيان
که مهر تو در جانم بنشسته است
و #عاشقانه به #تو ميانديشم
یادمه وقتی کنارم نبودی بهت می گفتم ای کاش کنارم بودی
بهم میگفتی من کنارتم ولی تو منو نمیبینی
بهم میگفتی دستام توی دستت هست
بهم میگفتی دستات چرا اینقدر سرده؟
میگفتی باگرمای دستم سردی دست تو از بین میره
اون موقع خوب با این حرفات یادم میرفت که ازم دوری
فکر میکردم واقعا کنارمی
ولی
الان که تو توی اون دنیایی و من روی زمین تنها
واقعا احساس میکنم که ازم دوری
واقعا احساس میکنم که تنهام
چون #دیگه نیستی که با #حرفات ارومم کنی
هرگز از بي کسي خويش مرنج
هرگز از دوري اين راه مگوي
و از اين تنهايي
و از اين فاصله ها که ميان من و تو روييدست
بگذار؛
تا که پروانه تنهايي از قفس آزاد شود و برود
بال خود را بسپارد به نسيم
قاطي باد شود...
بگذار؛
کفتر خوشبختي، روي بام نفست بنشيند
و اگرچه دلت آنجا تنگ است،
نگذار؛
رنگ غم بر قفست بنشيند...
هر زماني که دلت تنگ منست،
بهترين شعر مرا قاب کن
پشت درگاهت بگذار
تا که تنهاييت از ديدن آن جا بخورد
و بداند که دل من با توست،
در همين يک #قدمي...
سهم من از با تو بودن شکستن بود
از قلبت به من کوله باری از غمها رسید
از قلبت به من لحظه هایی رسید
مثل این لحظه که همچنان
اشک میریزم از اینکه دیگر نیستی....
طعمه ی سرنوشت شده ام
و زندگی آنقدر بی خیال است که جان مرا نمیگیرد
عشق هرگز نمیمیرد و تو هیچگاه دوباره نمی آیی!
امروز میگذرد و تو هیچگاه مرا نمیخواهی
دیروز گذشت و من تو را فردا هم نخواهم دید
پس چه فایده دارد با نفسها رفتن،با آه کشیدن ماندن!
بمانم که بسوزم،یا نمانم که چشم به نبودنت بدوزم؟
اگر مثل سنگ هم بودم میشکستم
و اینک شکسته ام و حبابی هستم
در هوای دل گرفته ی این عالم!
هیچکس نمیفهمد،نمیداند
نمیخواهد که بداند چه حالی ام
نمیخواهد که بفهمد خیره به چه راهی ام
همه دور از من و من تنهاتر از تنهایی
همه گفته بودند روزی تو تنها میمانی من نفهمیدم
نخواستم که بدانم روزی تو می آیی و میشکنی دلم را
بهتر است تو هم نخوانی این #شعر نیمه #تمامم را….
من #زنــــده بودم اما انگـــار #مرده بودم
از بس که روزهـــا را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنهــــا #تنهـــا بجــرم ایــن کــه
او سرسپرده میخواست من دل سپرده بـــودم
یک عمـــــــر می شد آری در ذره ای بگنجـــم
از بس که #خویشتن را درخود #فشرده بـودم
در آن هوای #دلگیر وقتـــی غروبـــــــ می شد
گویی بجای #خورشید من زخـــم خورده بـودم