#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(1588 دفعه)
می گن ماست خراب نمی شه که فقط ترش می شه !!!!
ترش شده همون خراب دیگه ,تو میتونی چنین ماستی بخوری که بوشم بیداد میکنه
ماست ترش رو معمولا دوغ می کنن !
ماست ترش اره ولی نه ماستی که تاریخش گذشته و بوش حالت خراب میکنه
قشنگ خونده ....
پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پاد شاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های بر جش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه بر ق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلسی پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب ، طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین بود ، اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا شوی نزدیک دورت می کند کج گشودی دست سنگت می کند کج نهادی پا لنگت می کند تا خطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سر کشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین محو می شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه تلخ مثل خنده ای بی حوصله سخت مثل حل صد ها مسئله مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر این جا کجاست گفت این جا خانه ی خوب خداست گفت این جا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی دست و رویی تازه کرد بادل خود گفت و گویی تازه کرد گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش این جاست این جا در زمین گفت آری خانه ی او بی ریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش