مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
تو خورشید می کشی و پر از نور می شوم..
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
نفسم برای تو...همین لحظه!
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
پسری که اصلا چشم نداشت یه دستش توی جیبش بود، چون توی دستِ دیگهاش یه عصای سفید گرفته بود! توی خیابون قدم میزد...شایدم راه میرفت! کسی چه میدونه آدما تو خیابون راه میرن یا قدم میزنن؟!
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
در خیابان اصلی همه ی مردم که در کناره ی خیابان و زیر ایوان ها پناه گرفته بودند پسر جوانی را نگاه می کردند که به آرامی از وسط خیابان خالی عبور می کرد و قطرات درشت باران به صورتش می کوبیدند . آن ها او را با انگشت به یکدیگر نشان می دادند و می گفتند : " طرف را نگاه کنید ، دیوانه است ... " آن ها نمی دانستند که او باران را دوست دارد ...
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
وقت هایی هست که آدم باید خودش رو رها کنه. خودش رو بسپره دست هر چیزی که می خواد پیش بیاد.
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
آواز شعری می شوم که تو برایم سروده ای ...
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
کاش بعضی از آدم ها یک آینه ی جلو داشتند که پشتشان را هم می دیدند...
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
صدای این روزهایم شبیه صدای صحبت آرامی است که معلوم نیست می خندد یا می گرید...
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
دلت ک گرفته باشد دنیا قد ِ چهارتا دیوار و دوتا پنجره تنگ میشود.
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
عقربه ها چقدر سنگین شدن.میترسم خوابشون ببره...
مهســـــا(وروجکِ دنبالر)
گاهی میخواهم فریــــــــــــــــــــادبزنم ...! اما سکوت من از فریاد هم فریادتر است...!