دوساعتی را که گذراندم به پنجرام نگاه می کنم که نور خورشید به آرامی از زیر ابرهای سفیدمی خزد و همانند نسیم پلکم را نوازش می کند.
مادرم وارد اتاق می شود و نامه ای را زیر بالشم می گذارد و بدون حرفی بیرون میرود.
نامه را بر میدارم و به ان خیره میشوم.روی آن بزرگ نوشته است
(شاید آخرین دیدار من)