Alireza saburi
هیچ موجود دیگه ای مثل زنها تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای کبری جونو بفهمه.
Alireza saburi
خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه....خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری...خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن...جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای...خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره
Alireza saburi
من به تنهایی این دل مشکوکم!!! یا دلم دل نیست یا آنکه در دل است،،اهل دل نیست....شب که می شود نبودن هایت را زیر بالش می گذارم و شجاعت خود را زیر سوال می برم....آیا دوام می آورم تا فردا؟؟؟؟...
Alireza saburi
بر او ببخشایید،،بر او که گاهگاه،،پیوند دردناک وجودش را،،با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد،،و ابلهانه می پندارد،،که حق زیستن دارد،،بر او ببخشایید بر خشم بی تفاوت یک تصویر،،که آرزوی دوردست یک تحرک،،در دیدگان کاغذیش آب می شود،،بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست،،اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد،،و گیسوان بیهده اش نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد،،ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی،،ای همدمان پنجره های گشوده در باران،،بر او ببخشایید،،زیرا که مسحور است،،زیرا که ریشه های هستی بارآور شما،،در خاک های غربت او نقب می زنند،،و قلب زود باور او را،،با ضربه های موذی حسرت،،در کنج سینه اش متورم می سازند.......
Alireza saburi
بس شنیدم داستان بی کسی،،بس شنیدم قصه ی دلواپسی،،قصه ی عشق از زبان هرکسی،،گفتند از نی حکایت ها بسی،،حال بشنو از من این افسانه را،،داستان این دل دیووانه را،،چشم هایش بوی از نیرنگ داشت،،دل دریغا سینه ای از سنگ داشت،،با دلم انگار قصد جنگ داشت،،گویی از با من نشستن ننگ داشت،،عاشقم من...عاشقم من...قصد هیچ انکار نیست،،لیک با عاشق نشستن عار نیست،،کار او آتش زدن من سوختن،،در دل شب چشم بر در دوختن،،من خریدن ناز او نفروختن،،بار آتش در دلم افروختن،،سوختن در عشق را از بر شدیم،،آتشی بودیم و خاکستر شدیم،،از غم این عشق مردن باک نیست،،خون دل هر لحظه خوردن باک نیست،،آآه ه..میترسم شبی رسوا شوم،،بدتر از رسواییم تنها شوم،،وای از این صید و آه از آن کمند،،پیش رویم خنده پشتم پوزخند،،بر چنین نامهربانی دل مبند،،دوستان گفتند و دل نشنید پند،،خانه ای ویرانتر از ویرانه ام من حقیقت نیستم افسانه ام،،گرچه سوزد پرووری پروانه ام،،فاش میگویم که من دیووانه ام،،تا به کی آخر اینچنین دیوانگی،،پیلگی بهتر از این پروانگی،،گفتمش آرام جانی گفت نه،،گفتمش شیرین زبانی گقت نه،،گقتمش نامهربانی گفت نه،،می شود یک شب بمانی گفت نه،،دل شبی
علي گير داديا
15 سال و 6 ماه و 12 روز و 11 ساعت و 58 دقيقه قبل
15 سال و 6 ماه و 12 روز و 11 ساعت و 54 دقيقه قبل