علیرضا
به شدت بیکار میباشیم ! یه چیزی بگین یه چیزی بگیم دور هم باشیم ! اون سماور زغالی رو بیار یه چایی بریزیم بوخوریم با این که خیلی چایی خور نیستم ! یه بحثی بکنیم به یک نتیجه علمی جدید برسیم بعد معروف بشیم بریم تو ناسا کار بکنیم بعدش شاتلمون تو هوا بترکه بمیریم ! بعدش جسدامونو کوسه ها توی آب میخورن تبدیل به کود میشیم میریزیم پای گیاهان دریایی !
☫ ᙓ ᕼ ᖙ ᓰ ♏ ☫
دردم می آید ، وقتی که می بینم روشنفکریتان برای دختران غریبه است ، به خواهر و مادر خود که میرسید قیصر میشوید !!
علیرضا
خب ! من پنج سال به یکی علاقه داشتم و سه سال واقعا عاشقش بودم!یه مغازه داشتن توی یه مجتمع تجاری!من هرروز بعد از مدرسه حدود 5 یا 6 بار از جلوی در مغازشون رد میشدم که فقط ببینمش!ولی هیچ وقت نمیتونستم بهش علاقمو بروز بدم!میدونین چقد سخته سه سال عاشق یکی باشی ولی نتونی بهش بگی و فقط مجبور باشی از دیدنش راضی بشی!کارم به جایی رسیده بود که ازش یه تصویر توی ذهنم ساخته بودم و هر روز اون تصویرو بقل میکردم!حدود 1/5 سال کار من همین بود ! تا این که یه روز که رفتم ببینمش دیدم توی مغازه نیست!بعد یه دوری زدم توی یه مغازه دیگه دیدمش!دیگه واقعا میخواستم برم بهش بگم ! رفتم جلو دیدم داره مجله میخونه یکم نگاهش کردم بعد یک چیزیو فهمیدم ! دیدم به دستش یه حلقه هست ! حلقه نامزدی ! اون لحظه با خودم گفتم که خب اشکالی نداره ! حالا دیگه حداقل راحت شدم!یک هفته اول خوب بود ! ولی بعدش حدود یک سال من از خونه بیرون نرفتم و فقط میرفتم مدرسه و بر میگشتم!حتی یه بار که از خونه بعد چند ماه اومدم بیرون دیدم چقد خیابونا فرق کرده!حدود 2 ماه ریشامو نزدم تا بالاخره مدیر مدرسه بهم گیر داد و مجبورم کرد که خودم رو مرتب کنم!اینم ازمن
پـــریســــا
میشه در مورد صندوقچه نوشتار بهم توضیح بدین ؟
علیرضا
با سلام و درود به بروبچ عاشق شکست خوره افسرده !