نمیدونم چی بگم !
نمیدونم این رسم زمونس یا وفای دوستان !
مدتی نبودم !
اومدم سر بزنم دیدم تا وقتی بودم دوستان سر میزدند و نظر میدادند !
چرا کسی به کلبه تنهایی من سر نمیزنه !
چرا هیچ کس سراغ منو نگرفته بود !
به هرحال دیگه کم کم دارم به فکر جمع کردن وبلاگ میوفتم !
یک ... دو ... سه
....
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
15 سال و 3 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 20 دقيقه قبلبس كه جفا ز خار وگل ديد دل رميده ام
همچو نسيم از اين چمن پاي برون كشيده ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام
حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود
تا تو ز من بريده اي من ز جهان بريده ام
تا به كنار من بودي بود به جا قرار دل
رفتي ورفت راحت از خاطر آرميده ام
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام
چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون
اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام
يا ز ره وفا بيا يا ز دل رهي برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام