≠Jaguar≠
عـــِشق را کــِنار تیرک راه بند ، تـــازیانِه میــزَنند . !!!
≠Jaguar≠
دبيرستان كه بودم تو كلاس ، معلم پاي تخته به ما پشت كرده بود و ما داشتيم از پشت بهش گلوله كاغذي پرتاب ميكرديم ... من تا اومد يه گلوله پرتاب كنم به سمتش برگشت و منو ديد ... منم يهو جا خوردم و همينطوري كه دستم آماده ي پرتاب بود خشكم زد ... اومد به سمتم كه منو كتك بزنه ... منم نامردي نكردم و باكمال پررويي گلوله كاغذ رو پرت كردم تو صورتش و از كلاس پريدم تو راهرو و الفرار ... بعد معلم مون هم كلاس رو ول كرده بود و داشت دنبالم ميدوييد ... خدايي شبيه فيلمهاي اكشن شده بود ..
≠Jaguar≠
سوار آژانس شدم . کمربندو بستم . جوو گرفم رفتم بالا منبر شروع کردم بد وبیراه گفتن به این راننده هایی که قانونو رعایت نمیکنن. حرفم که تموم شد راننده کمربندشو بست ...